تبليغاتX


صدای مهتابی ها
گزیده آثار فرزین فخر یاسری

تورا مي‌سپارم

به دنياي خويش

تا چون من شوي

در عذاب عشق


كتاب

آفتاب ذهن تست

اما چه مي‌گويند

دست‌هاي خالي تو



مي‌آيي

با هزار شكوه

مي‌روي

با عشوه‌هايت

از ديار جانم...

 

و عاشق

با خنده‌هايت

مي‌آيي

با هزار شكوه

مي‌روي

با عشوه‌هايت

از ديار جانم...


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:44  توسط فرزین فخر یاسری  | 

آمدم

خنده‌هایت را بسرایم

اما، نگاهت

عاشقانه‌ترین ترانه‌ها را سرودند...


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:46  توسط فرزین فخر یاسری  | 


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:30  توسط فرزین فخر یاسری  | 


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:24  توسط فرزین فخر یاسری  | 

72

تو كه نمي‌تواني

با لب‌هايت بگويي

با دست‌هايم بنويسي

آه، چشم‌هايش...

73

به من‌بگو، بگو

كدام شمع، چون من برايت سوخت

كدام پروانه، چون من، به دورت نگشت

كدام گل، چون تو

خار بر دلم نكرد، اينگونه... آه

74

مي‌كشم

بوسه‌هايم را روي بوم دل آبي

تا بسرايم

عشق را چون شقايق سرخ

75

سوي تو مي‌آورد مرا جاده‌ها

در تو يك ‌آبادي عشقست

به هزار ويراني من

76


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 1:20  توسط فرزین فخر یاسری  | 

1

پرواز می‌کند واژه‌هایم

از قفس دلم

روی نگاه‌ها

سوی ابرها

2

آمدم

خنده‌هایت را بسرایم

اما، نگاهت

عاشقانه‌ترین ترانه‌ها را سرودند...

3

به دریا ریخته‌اند

رفتگرها، بوسه‌هایم را

و ماهیان

طعم ترا می‌دهند.



Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 4:16  توسط فرزین فخر یاسری  | 

مردی با عینک دودی فکرش را چسبانید روی پوستر ِ دیوار ِ بزرگ ِ خیابان که بعضی از رنگهای بی رنگش بر اثر رطوبت و پوسیدگی کاغذ ریخته بود . مرغ ماهیخوار روی پوستر «واو » سیا ووش را به منقار می کشید . کودکان دستفروش ِ زیر پوستر ِ تبلیغاتی به مرد عینکی می خندید که به واو سیاووش و نون رایانه خیره شده است ؛گاهی هم آوازی در سکوت ثبت شده ای از کنار مرغ ماهیخوار و کلاغی که روی دیوار پوستر آمده بود ؛شنیده می شد .


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:45  توسط فرزین فخر یاسری  | 

بازش کردم ،انداختم روی آسفالت خیابان ،صدای عصایم را .

صدا با آواز پرنده می رفت و مرا به سوی خود می کشانید ،تا انتهای خیابان ،بازار چه ،کوچه ،روی پل خشتی ؛آهنی ...از سنگها گذشتم تا انتهای شهر ،کجا بودم ؟!


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:41  توسط فرزین فخر یاسری  | 

سودابه چون حاکم شد ، حکم به ساختن کوره های آتشین کرد .آنگاه تمام خنجرها را از خانه و حجره آوردند ، تا قطعه آهنی بسازند که بتواند حکم به ساخت زیباترین و بزرگترین دیس های دنیا را بدهد ، اما وزیر حکم را نپذیرفت و مخالفت کرد و دیس ها را شکست .


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:39  توسط فرزین فخر یاسری  | 

ترا می خوردم که گرگ نباشم تا همه از من نگریزند و عقاب که فکر دهانم را می خواند معصوم شد و آن یکی که با آفتاب دوست بود برای زندگی می آمد .

سایه ی من که خیلی وقت هاست نعش ِیک درخت ِمانده در بیابان را برای گرگ بازی می کند گرگی که اگر جایی برای خواب نداشت مثل عقاب روی شانه هایم که شکل درختی بود می افتاد و می خوابید و آرام می گرفت تا نرفتن آفتاب ،که اگر می رفت ،من و گرگ و عقاب راحت می توانستیم با ماه و ستاره ها که اگر ابرها زیاد نباشند غصه دار شویم و گریه کنیم روی گونه هایمان تا ابد و دوست که شدیم همه چیز درست می شود و آفتاب می آید .


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:37  توسط فرزین فخر یاسری  | 

یک پروانه روی دیفن ،آنگاه توی دوربین ؛گرفته شد .رفت توی یک قاب طلایی روی دیوار ِ کنار دیفن ،با نگاهی که هر روز ِآفتاب تابستان از پنجره باز می آمد .

مادر دنیا ،دنیا ،دنیا گریه کرد و به دخترش گفت : «تنها یادگار پدر همینه »


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:35  توسط فرزین فخر یاسری  | 

از حفره تاریکی که بوی حیات می داد ،بیرون آمدم با یک تکه گوشب معصوم .

مهربانی می خواستم وبی آنکه بخواهم او را می نوشیدم و با خون گرم او حیات می گرفتم .

پس از ماه ها نوشیدن بزرگ شدم و او چقدر کوچک بود که نمی توانستم ببینمش و ذاتاً از حیاتی دلپذیرلذت می بردم .وفور لذت ها باعث حقارتم می گشت و خون جهان از زبانم جاری می شد و به اجتماع حیرت ها پناه می بردم ؛سر انجام خود را به همه رساندم کنار بیچاره گاوم که هنوز داشت می مرد ، و درک نشدم اما بها نه ای شدم برای زندگی در کنار دیگران ...


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:25  توسط فرزین فخر یاسری  | 

به هر کجای رفته میرود .روشندل ؛در روی سینه ی سخت زمین . {اشاره ایست به رفته گان عزیز ِدل }از مسیر هوا و صدا می گذرد . فکر می کند و حس ...و لمس .

:این آهن است ؛یعنی ماشین ؛یعنی چاقو ،یعنی تفنگ ،این چوب است ؛یعنی صندلی ؛یعنی خانه ی سرپناهش از تن ِ درختان جنگل های شمالی .این آب است ،یعنی ابر ،یعنی اشک می شود ؛همه عصاره های وجود . این خاک است ،گورگاه و کارگاه ابدی ،خیس ِ خیس ،همچنان به تن ِ نرم زمین .


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:24  توسط فرزین فخر یاسری  | 

دهان سگ باز شد و زبانش از تشنگی افتاد . حلق گوسفندی خشک ؛خیره به دو ماهی قرمزِکوچک در برکه ای بی موج که چقدر نمی دانست آرام ، سرد ،سنگین می رقصید.گوشه ای در داستان نامعلوم نشستم ؛خیره به دو ماهی و دهان سگ و گوسفندی که هنوز تشنه بود .مگسی روی اعصابم می نشیند اما نمی گذارم بماند ،با حرکتی اورا غرق تشنگیم می کنم .


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:23  توسط فرزین فخر یاسری  | 

گرگ ماه گرفته ،مبهوت دیدن ِ جفت سنگی خود بود ،در کنار سا حل ِ دریایی که آرام ،زیباترین نغمه های شبهای تابستانی خزر را می سرود .

او تن به سرا یش ِدریا می داد و آرام خود را به جفت سنگی خود می رسانید که در زمستان گذشته از دست داده بود .آرام آرام تن به سنگ می مالید و او را عطر می کرد و چیزی از جفت ِ از دست داده اش نمی فهمید ،کنارش نشست ،غرق نگاه سرد او شد ،نگاه گمشده ی سنگ ، دل ِ گرگیش را لرزانید .

Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:22  توسط فرزین فخر یاسری  | 

پلاستیکی شده بودی ،یک پلاستیک باد کرده و چاق و سنگین .خنده ات گرفت وقتی پروانه ای روی شا نه ات نشست و ترا به نفس نفس انداخت سنگین که نبود ، بود ؟اگر سنگین بود گلهای دنیا از سنگینی پروانه ها بمدت یکروز می شکستند ...همه روز های تعطیل آفتابی تا نفس داری روی ایوان دراز می کشی . منتظر می مانی که چی ؟پروانه بیاید روی نوک بینی ؛روی گونه هایت روی شانه هایت بنشیند و تو سنگینی زیبایی او را حس کنی ؟ خوشت می آید وقتی توی نگاهت می رقصند .


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:21  توسط فرزین فخر یاسری  | 

نمي توانست بماند، آبستن بي تابي و مثل رسيدن.

دل شب گرفته بود و باد شديدي تن شهر را خنك مي كرد. كوچه ها با نور تيرهاي چراغ برق مي لرزيدند و او خود را به كوچه ها سپرد، مي رفت تا بماند...

انفجاري در ميان ذهنش روي انديشه هايش نشست و ماند بي آنكه بخواهد بماند، برگشت تا زنداني خود نباشد.


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:20  توسط فرزین فخر یاسری  | 

ساعت دوازده. صداي انفجاري نامعلوم. و هياهوي آدم هايي كه در تاريكي نيمه هاي شب گم مي شدند.

صداي دو سك، دو گربه، دو گريه‌ي كودكانه و دو موتور سيكلت كه به سرعت افق سرد شبانه‌اي را با خطي به امتداد يك جيغ دردآلود، سوي آمبولانسي مي كشانيد و موج اضطراب را به يخ زدگي زمان مي رسانيد.

ساعت دوازده و پنج دقيقه... هفت ... هشت... و...


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:18  توسط فرزین فخر یاسری  | 

مثل آهي، آه

پارك شد، ماشينِ سواري سياه، كنار چايخانه، روبروي بازارچه.

در باز شد و قاسم را از شكم خود بيرون داد.

ژوليده و درهم ريخته. مثل موهايش. با سر و گردني زاويه دار و شكسته.

مثل پاهايش، مثل دستهايش، مثل انگشهايش، مثل خميدگي كمرش با دو عصاي چوبي زير بغلش، مثل آهي و آه...

و از پشت عينك ذره بيني، مثل گرفتگي زبانش و گوش‌هايش و دردي نهفته در تن. خود را به ميان جمعيتي در هم ريخته و پر هياهوتر از دلش رسانيد. پياده رو كنار زهرا، كه دل سپرده‌اش بود، و بساط كوچكي كه پر از كوپه‌هاي سبزي براي فروش داشت.

در كناره بازارچه.

سينه‌اش را فرستاد بطرف او. با لبخندي شكسته گفت:

(سه سه لا لام زه زه زهرا را

زهرا دل گرفته‌تر از نسيم تندي كه به بساطش مي‌وزيد گفت: ها باز هم تويي قاسم؟!

رقص تندي و تلخي به چشم‌هايش داد و او كف حيران دستهايش را گذاشت روي كوپه‌هاي كوچك سبزي‌ها.

: ها... چي مي‌خاي

قاسم با نگاه معجوبانه و كودكانه نتوانست بگويد: ترا!

زهرا فهميد و سر آشفته‌اش را فرستاد بطرف گوش گرفته قاسم، گفت: (نه نه نه قاسم من در بختِ شكستهِ سياه تو نيستم كه بيام شكستگي‌هاي ترا درست كنم، فهميدي يا بلندتر بگم.)

چهره گرفته قاسم گورگاه لبخند‌هايش بود كه دل شكسته به زهرا گفت: (به خو خودا...)

نسيمي تند حرفهاي شكسته‌اش را بريد و سپرد به باد، كه داشت به باران مي‌رسيد.

زهرا عصبي با تندي زباني گفت: (نه قاسم، نه...)

(حالا پاشو برو سر زندگيت، برو برو ديگه...)

در اين هنگام پدر قاسم آشفته‌تر خود را به او رسانيد: (باز هم خود تو رسوندي به او پاشو بريم پاشو... اين وصله تونيس.)

و دستهاي لرزانش را به زير بغل او برد، كشانيد بالا و برد به طرف خيابان، ولي قاسم با زبان الكن گفت: (زه زه زه هرا…)

پدر تندي كرد و گفت: (ولش كن اگر او زن بود وفاي شوهرش بود كه...)

و باد تمام سبزي‌هاي زهرا را به تن خيابانِ خيس سپرد، زير ازدحام ماشين‌ها، اما نگاه زهرا برگشت به رفتن قاسم، كه داشت با پدر مي‌رفت، ولي همه  نگاهش به طرف زهرا بود.

چند كلاغ بالاي سرش آواز دادند، چند عابر خنديدند.

چند كودك خياباني روي شكستگي اندام قاسم به حيرت ماندند و چند...!

باران به تندي با باد مي‌رقصيد و نگاه زهرا و رفتن قاسم را مي‌شست.

و مردي كه خود را به زهرا رسانيد گفت: (اين قاسم چه شد مردم برايش پول جمع كردند تو نديدي؟)

زهرا بتندي گفت:( بده بمن خودم مي رسانمش، بده...)

زهرا پولها را گرفت و خود را به رفتن قاسم مي‌رسانيد. بطرف بختي كه برگشته بود. اما قاسم با پدر، با جاده در ازدحامِ جمعيت خيابان گم شده بود.

ولي زهرا...

دختر خاله مجيد

گرفت، تمام شد، آن گيلاسي كه در زير موها، روي گوشهايت آويزان بود، و چشمهاي عاشق زشتم را با اينكه در يك راستا نبود؛ قشنگ‌تر از همان نگاهي كرد كه داشتي. گيلاس زير لاله‌هاي گوش‌هاي تو، مرا برد زير چشمهايي كه مادربزرگ با خود برده بود.

و حالا رويش خاك ريختند، اما آن دو گيلاسي كه همه جواني‌هاي گم شده مرا زير گوش تو برد؛ تا بتوانم با آن كودكان فردايم را بزرگ كنم؛ و شبانگاه، خوابگاه همه رنج‌هاي روزانه من باشد.

نمي‌خواستم از مادربزرگ نگويم كه هنوز گيلاس‌ هاي زير چشم‌هايش را فراموش نمي‌كنم كه وقتي چشم‌هايش را مي‌بست تمام مولانا را از حفظ مي‌خواند.

آنگاه بمن گفت (:آروم بزن بالا، بچرخون، كه اگه مردي كم نيار!)

صدايم را مي‌گفت كه زير صداي بمي داشتم كه هميشه مولانا را به عشق شمس آرام و آهسته، زير صداي بم خود مي‌خواندم و مي‌خواندم تا اينكه آنقدر مي‌چرخاندم تا ياد گلپا را در آن سالها فراموش نكنم؛ اما مادر كه اينطور نبود. او هرگز حوصله هيچ چيز را نداشت. و هر وقت اگر از تو مي‌گفتم؛ زهر چشمي بمن مي‌زد و مي‌گفت: (فكر كردي مرد شدي مي‌توني واسه ما مجنون باشي، برو سر درس و مشقت كه حالا حالاها واسه‌ات زوده.)

مشق كه نداشتم، مي‌رفتم روي مرور درسهايي كه نخوانده بودم، اما هميشه حواسم بود به آن گيلاس‌هايي كه داشتي! چقدر مجنون مي‌شدم وقتي نمي‌توانستم يك نوك زبان مزه آن را بچشم!

اما مگر مي‌توانستم بدون چشيدن آن، درس بخانم آنهم درس جغرافيا!

و از مناطقي مي‌خواندم سرشار بود از باغ‌هاي گيلاس!

آه باز هم شد گيلاس؛ كه كتاب را بستم و گفتم:

(نه اين يكي كار من نيست، خب پس چرا نگام مي‌كني، لااقل نگاهم نكن... تو اصلن اينجا چكار مي‌كني، تو مگه خونه نداري؟)

منظورم دخترخاله مجيد، فاطي بود، جوابم را سريع داد و گفت: (سگها توي حياط هستن، مي‌ترسم.)

گفتم: (خب بيا برسونمت.)

برخاست، مادر توي آشپزخانه بود، و متوجه نشد تا بمن بگويد: (بازم فضول شدي!)

با همديگر از اطاق بيرون رفتيم، آن هم زير نگاه قشنگ مادربزرگ كه آرام و زير چشمي مي‌خنديد و... مي‌فهميد.

رفتيم روي ايوان، دو نفري.

گفت: (بازم مي‌ترسم)

گفتم: (اين سگها هم مث ما هستن، كجاشون ترس داره.)

دستش را گرفتم و گفتم: (دستهامو روي شونه‌‌هات بزار فكر كنن ما دو نفر، يك نفر هستيم.)

گفت: (سگها، مگر فكر دارند؟)

خنديد و گفت: (لا اقل از من و تو بيشتر!)

دستهايم را آرام روي شانه‌اش گذاشتم.

گفت: (اينطوري نه، كمي محكم‌تر.)

كمي فشارش دادم. گفتم: (خب حالا بريم...)

روي نگاه سگها، از پله‌ها پائين رفتيم، فاطي كمي بيشتر ترسيد. من از ترسيدنش لذت مي‌بردم.

آن هم وقتي مي‌گفت: (كمي بيشتر فشارش بده، محكمتر، آخه اگه كسي شانه‌امو محكم بگيره، اصلن نمي‌ترسم!)

به شوخي و با لبخندي پنهان در تاريكي شبانه كوچه، گفتم: (باشد، ولي اگه اين دفعه بترسي گوشهاتو مي‌كشم!)

موذيانه لبخندي را كه حس مي‌كردم زد و گفت: (خب بكش!)

گفتم: (ميكشما!؟)

گفت: (خب بكش ديگه، كي رو مي‌ترسوني.)

وقتي كاملاً رفته بوديم توي دل تاريكي كوچه، بطرف خانه خاله مجيد، دستهايم آرام رفت روي گوشهايش كه مثل گلبرگ‌هاي گل‌هاي سرخ بود.

و دو تا گيلاس هاي زير گوش‌هايش، افتاد، افتاد تو دستهايم، گفتم! (بالاخره گرفت، تمام شد!)

آرام گفت: (چي؟) گفتم: (اون دو تا گيلاس زير گوشهايت.)

گفت: (گوش واره‌ها رو ميگي يا اون كه ... !!!)

هر دو خنديديم، آنهم با رفتن‌هاي خيلي آهسته‌تر تا خانه خاله مجيد...!

 نفر دوم

پرده پنجره را كنار زد ، تفنگ كهنه را از روي طاقچه برداشت؛ همانجا كنار ديوار نشست، نگاهش را از شكاف نوك مگسك به سينه سبز كبكي گرفت در گندمزار تابلوي ديوار پرواز كرد، ماشه را كشيد و صداي خشك و زنگداري از گلوي تفنگ رفت و افتاد در دهانش و با خنده غرور اميزي بيرون آمد.

گفت: هنوز مي تونم برم شكار.

كبك از روي تابلو اعماق جنگل پر كشيد.

: كجا، كجا مي روي؟ اونجا تا چشم كار مي كنه جنگله، مي دونم آخرش توي اين كوهستان يخ مي زني، دستي روي قنداق تفنگ كشيد بعد روي سينه اش چسبانيد و خنديد...

لباس گرم پوشيد و گلوله اي توي تفنگش گذاشت و از اتاق خارج شد.

پلكهاي چشمش از سفيدي برف بازمانده بود: «ميرم دنبالش، سرما هم حريفم نيس» تنش لرزيد. به اتاق برگشت و چپقي چاق كرد. همانجا نشست ميان دود غليظ توتون پنهان شد؛ آنگاه با سرفه هايش دود را كنار زد به كوهستان نگاه مي كرد. صداي زوزه گرگ را مي شنيد، «كي رو مي ترسوني؟»

صداي رحيمعلي همسايه اش را شنيد. « تو هم شنيدي؟»

پيرمرد بلند شد؛ خود را به ايوان خانه رسانيد: «آره از اون طرف بود، اون بالا.»

پوتين سربازي پسرش را پوشيد و آهسته خود را به كمرگاه كوهستان پر از درخت رسانيد: «كجا؟ حتماً شكار آهو يا خرگوش؛ امشب ميهمان تو هستيم؟»

پيرمرد با كمي ترديد گفت: «همه ميهمان من!»

به راهش ادامه داد... صداي گلوله اي در تن سرد كوهستان پيچيد.

:« اين صدا را مي شناسم، از بچه هاي دشت پائينه. خوب زد، حقشه، نبايد دست خالي خونه بره.»

از روي برف هاي خشك رفت و به تنه تخته سنگي بزرگ رسيد.

جويبار زلالي به تندي از زيرش مي گذشت چشمهايش، منتظر شكاري بود، حتي كوچك كه يك خرگوش باشد. تابلوي مقابلش پر از برف بود، بطرف در حركت كرد، توتون را توي چپقش ريخت و كبريت كشيد. با بلعيدن دود و با چند سرفه حواسش را از سرما گرفت: «همين جا خوبه.»

به افق نگاه كرد. يك آن صداي زوزه گرگ ... بعد حركت تند يك خرگوش كه از روي برف ها مي جست و خيزكنان مي گذشت، توجه اش را جلب كرد.

گلنگدنِ تفنگ را كشيد، نشانه گرفت، شكار در تيررس او بود. آماده شليك شد ، بدون اينكه به ماشه فشار بياورد، پژواك صداي گلوله اي را شنيد، بعد ماشه را كشيد، شكار در خون مي غلطيد، بلند شد.

وقتي به محل شكار رسيد از خرگوش اثري نبود. تنها توده اي برف آغشته بخون را ديد. تصور آمدن گرگ و بردن لاشه شكار ذهنش را برآشفت. راه نرفته را برگشت سرما اذيتش مي كرد. مي لرزيد. بطرف ده بر مي گشت، سعي كرد خود را از ديد اهالي دهكده دور نگهدارد، اما سرما گامهايش را بطرف چايخانه دهكده مي كشيد. فكر نوشيدن يك استكان چاي و بعد كشيدن چپقي ، لحظه اي سرما را از تنش گرفت.

:« همه چيز را تعريف مي كنم، ولي كي باور مي كنه!»

وارد چايخانه شد. صداي تشويق و تحسين اهاليِ دهكده بلند شد.

با تعجب پرسيد: «چه شده؟!»

صاحب مغازه گفت: «اگه توي اين دهكده يك شكارچي واقعي باشه، اونم تويي، امشب هم بخواي و چه نخواي همه ميهمانِ تو هستيم.»

پيرمرد نفسي تازه كرد. همسايه اش گفت:« ما همه چيز را مي دونيم به عروست گفتيم كه چه كردي.»

:« عروسم؟ مگه پسرم اومده؟»

احساس قشنگي در وجودش پيدا شد. وارد اتاق شد. كبك توي تابلوي كنار گندمزار نشسته بود. به تفنگ روي ديوار نگاه كرد. دستي روي آن كشيد. دستش گرم شد. بطرف ايوان رفت، پوتين سربازي زير پله بود.

صداي پسرش را شنيد:« من آمدم... عجب خرگوشي شكار كردي!»

اهالي ده در خانه پيرمرد بودند و سرما پشت درِ اتاق بود، و شب به انتها مي رسيد و پيرمرد خوابش بُرد...

هواي دوست

عصر جمعه شروين آمده بود، با زمان ، با همان سه تارش، كوكش كرد، رفت توي سه گاه، با ني زمان، زد زير آواز، در هواي دوست. چاي آوردم، با ميوه، با اشتها، با خنده، خوردن.

شروين گلويش را صاف كرد، گفت: بريم.

رفتند توي ماهور ... چقدر گرماي مرداد داشت، نگاهم افتاد به حافظ، مثل يك پر قو نرم و لطيف و سبك توي آسمان خيالم با تبسمي شاعرانه پرواز مي كرد. دست روي شاخه نباتش گذاشتم تا از وسط نيمش كنم؛

گفتم: يا حافظ شيرازي ترا به ...

زبان گشود و فرمود:

اگر آن طاير قدسي ز درم بازآيد        عمر بگذشته بپيرانه سرم بازآيد

شروين و زمان هنوز در هواي گرم دوست، ماهور مي زدند. شادي تار توي ناله ني گم مي شد. و هر دو با اين كه بودند رفته بودند و چقدر دور شده بودند!

ولي من تنها بودم و خسته از تنهايي و خسته از تنهايي خود تا آمدن آن ها نگاهم خورد به مولوي، چقدر سنگين بود، اما من كه فقط هفت مثقال مثنوي از هفتاد منش مي خواستم.

مثنوي از بس شيرين بود با نگاهم ، خود شكافته شد و فرمود:

«هين كژ و راست مي روي، باز چه خورده اي بگو؟

                                                مست و خراب مي روي ، خانه به خانه ، كو به كو.»

صداي ني به گوش دلم نشست. رفته بودند توي دشتي ، شايد در هواي دوستي ديگر. صداي زنگ درآمد، مزدك بود با دف آمده بود تا به مجلس دوستانه ما گرماي ديگري بدهد.

نشست كنارش ، اول چاي، دوم گفت: بزن بريم ديلمان...

و رفتند بي آنكه بمانند... با شوق رفتن دل به آمدن دادن. موقع رفتن ، سيامك هم آمد، حال و هواي ديگري داشت مثل حافظ ، گرم و سبك بود و شيرين تر از خنده ها و شوخي هاي قشنگ.

گفت: بزن بريم.

زمان گفت: دمت گرم ما توراهيم.

گفتم: خسته شديد، چاي بريزم.

سيامك گفت: منم ميام.

گفتم: تو هم بيا ولي در هواي دوست باش.

غروب جمعه تابستان هواي محبت داشت و تمام وجود ما را مي گرفت.

مزدك گفت: دستگاه را عوض كن بريم ديلمان.

مجلس ما ادامه داشت با پذيرايي من، آواز شروين ، نيِ زمان ، دف مزدك. تا اينكه زمان برخاست رفت توي رقص سماع با مولانا.

مي خواند:

يار مرا، غار مرا ، عشق چگر خوار مرا.

يار تويي ، غار تويي ، خواجه نگهدار مرا.

قطره تويي ، بحر تويي ، لطف تويي ، قهر تويي.

قند تويي ، زهر تويي ، بيش ميازار مرا...

و من ديگر نتوانستم بمانم با آن ها رفتم با سيامك و ديگر خود نبوديم كه باشيم.

چقدر اين رفتن ها طول كشيد تا برگشتن ها، سيامك گفت: كشتيد ما را بابا، اين ديگه چه حال و هواي دوستانه ايه؟

من كه توي خودم نبودم، سيگاري روشن كردم، گفتم: واقعاً كه ساخته شدم.

لحظه ها در پي اين عشق، اين صفا، اين هواي دوستانه مي گذشت تا اينكه زمان از سماع بيرون آمد و شروين از هواي دوست.

مزدك گفت: ختم مجلس، يا علي...

سيامك خنديد و گفت: حالا نوبت منه، ميرم توي جاز.

كسي هواي رفتن با سيامك نداشت و تاريكي به انتهاي شب رسيده بود كه همگي رفتن را به ماندن ترجيح دادند و ما كه هنوز خام بوديم، نتوانستيم پخته شويم و بسوزيم تا رفتن هر يك از ما سوي خانه هايشان با همان حال و هواي دوست...

مار، آينه، آفتاب

آينه اي كه يكي مي رفت، از دستش افتاد، شكست، روي خاك كنار سنگي بزرگ كه گرم بود، زير آفتاب تا ماري با پوستِ انداخته خانه كند آن هم كنار بركه اي كه بزرگ بود با افق جنگلي بزرگتر. بركه ي زلال، خانه ي كوچكِ قشنگِ آفتاب بود.

مار دل به كندن سنگ نداشت كه خانه ي او بود...

روي به آينه كرد ، خوب لغزيد، رقصيد، آينه مثل آب زلال بود، خوب نگريست،

گفت: تنها نيستم؛ خوب شد!

چقدر خوشحالي كرد براي تنها نبودنش، خود را از آينه كه دو تا شدند به آب رسانيد.

سرد بود، هوس خوردنش كرد، هر چه مي خورد سير نمي شد!

... فصلي جديد شد، مرغابيها مي آمدند، تا مثل هميشه گاه گاهي سر و رويي بشويند براي صفا و مار تا غروب آن روز هر چه آب به خيال آفتاب مي خورد سير نمي شد و نشد و نشد و نشد و تركيد!

ميانِ آب ماند و گنديده شد براي خوردن مرغابيهايي كه مي خواستند بيايند ميان بركه‌ي كنار سنگ و آينه اي كه همه ي خاكها را داشت ، جهت خنكي مار كه تركيده و مرده بود.

خوش بحال مرغابيها... شد.

دل خدا

صورت سيمين مانند ماه رنگ پريده كه با سرفه هايش همچنان بي رنگ تر مي شود، كنار پير زني بزك كرده مي رود كه گيج رقص دو ماهي بود توي حوضچه ي حياط.

با سرفه هايش موجي به آب مي دهد كه باعث رقص بيشتر ماه و ماهي توي آب مي شود.

پيرزن با تلخ خنده اي مي گويد: يكي برات اومده،

: كي؟

پيرزن طعنه مي زند: امير ارسلان نامدار!

به دلش مي خورد. مي شنود: خُب يكي مثلِ تو.

و مي رود. با غروب آفتاب، حتي ماه و ماهي از رقص مي مانند و يكي مثل او در زير نور ماه مي آيد: تو كي هستي؟

: من، امير ارسلان نامدار.

: بالاخره اومدي؟!

و شكلي از امير ارسلان با ماه و ماهي تو حوضچه ي زير نگاه سيمين مي رقصند. شب است، ابرها كه قصد آمدن مي كنند، ماه مي ماند براي آمدن كنار ماهي ها. اما ماه رفته بود و ماهي ها توي نگاهِ تاريك سيمين مي رقصند.

پيرزن بزك كرده گفت: (زياد فكرشو نكن، فكر كن اونم يكي مثل امير ارسلان نامدار) توي گوش هايش خنديد و پژواك تصور امير را از خيالش دور كرد.

گفت: (كجا؟)

پيرزن جواب داد: «به زودي مي آد، فكرشو نكن، تكليفم اينه كه ترو به يكي بدم.»

ماه نيامده بود و تاريكي به ماهي ها و خواب داد؛ و امير رفته، دل غصه ي سيمين را بيشتر كرد. هنوز صداي نفس هاي گرم امير كه انگار نرفته بود، پشت درخت ماه گرفته‌ي سيمين به گوش مي رسيد: «تو سيميندُخت من، خاتونِ من مي شي؟!»

سيمين گرم شد و لبخند ريخت و ماه برآمد تا همه ي حوضِ تاريك شده را روشن كند. و سرفه اي بريزد توي آب و موج هايش همه ماه و ماهي ها و امير را برقصاند.

گفت: قبول دارم.

ناگاه پيرزن شنيد:«پس فردا تكليف من و تو ، توي اين خونه روشن ميشه». و دستش را گرفت و برد تا او را براي فردا آماده كند...

... فردا شد و آفتابي و صدايي كه تك سرفه هايش را توي تك ضربه هاي دُهل مي‌ريخت، كنار مردي كه سپيدي برف روي شقيقه هايش ريخته بود. شنيد: (مباركه دخترم، مباركه...)

مرد كه از نيمه ي تنش نقص داشت، نگاه ملتمسانه ي سيمين را عاجزانه مي خورد. پيرزن ديد و گفت: (عيبش نگير دخترم، دل خدا درد مي آيد)

و صدا با هلهله ي جماعتي مبهم توي نگاه و گوش سيمين مانده بود.

ماهِ رفته، رقص ماهي ها را گرفته بود و امير هم توي موج هاي حوضچه مثل ماه رفته بود توي ياد سيمين كه تنها از چشمه هاي زلال چشمش اشك مي آورد.

اشك ها روي زانو ي پيرزن ريخته مي شد تا آرام آرام پلك هاي سيمين روي ياد امير ارسلان بسته شود[(... و دل خدا درد مي آمد...!)]


 

گزارش

قطره خوني به پهناي يك پنجه ي دستِ، از زني بيست ساله كه هنوز آفتاب شهريور رويش نشسته بود، خر مگسي به سماجت يك مار چند بار خون را زبان مي زند تا آمدن پليس براي تحقيق سر ساعتِ ششِ عصر، هنوز شب نشده ي زمستانِ برفي كه هيچكس تصور رفتن به بيرونِ خانه را نمي كند.

پليس با همراهش دستور نمونه برداري تكه اي از خونِ خرمگس نشسته مي دهد؛ و مي رود روي گذر ماري كه هنوز آماده ي بيرون آمدن از سوراخ نبود.

پليس زنگِ در چند همسايه را مي زند براي يك گفتگوي بي نتيجه، به وقتِ برگشتن روي همان تكه خوني كه هنوز خشك نشده تا دل شب و همه مواظب لگدمال نشدن خونِ زن بيست ساله بودند كه بعد معلوم نشد چه كسي پس از چند ساعت، جسد پنهان شده را به سردخانه شهر منتقل كرد.

شب رفته خود را به صبح مي رسانيد تا آمدن پليس دوم و جمعيتي كه مثل خرمگس و ماري مي پيچيدند به دور تكه خوني كه توسط پليس دوم نمونه برداري مي شد. هنوز ظهر نشده نتيجه تكه خون پليس اول گزارش داده نشد.

پليس دوم گزارش نگرفته ي پليس اول را به پليس سوم در يك عصر ابر گرفته ي شهريورِ ساعت از شش گذشته را با نمونه برداري توسط ماشين پليس مي فرستند تا خرمگس و مار سمج اين بار با جفتش روي تكه خوني به اندازه ي يك كف دست زنِ بيست ساله كه ديگر چيزي از خون لخته شده نمانده بود، داشت به همراهي مگس زبان مي زد، از خون مانده به پليس يعدي كه هنوز گزارش داده نشده بود.

يك روز بعد كه داغ بود و بوي شهريوري نمي داد سه پليس و تعدادي كنار تكه خوني خشك شده مي آمدند تا آخرين نمونه ي خون انساني را بردارند كه سه روز از ماندنش در سردخانه گذشته بود. سه پليس شگفت زده به آفتاب داغ مي نگرند اما اثري جز حركت تند دو مار و يك خرمگس نمي بينند. پليس گفت: گزارش من مبهم است چون نشانه ي خون انساني مشكوك به نظر مي آيد.

پليس دوّم مي گويد: گزارش من نشانه اي از خون انساني ندارد.

پليس اوّل با لبخندي مي گويد: اما گزارش من كامل تر است.

چون اين خون دختر بيست ساله اي است كه با نيش ماري كشته شده است، و خون از پاره شدن محل گزندگي ترميم نشده است.

ساعت ها پليس دوم و سوم در محل مرگ دخترك نشستند و با سيگارهايشان فكر مي‌كردند. ساعت از هفت مي گذشت تا خود را به هشت تاريك شده برساند. پليس دوم گفت: توي خونِ من بزاق گربه اي بود.

پليس اول مي گويد: توي خونِ من بزاق ممتدِ مار بود.

پليس سوم در حالي كه ته سيگارش را در محل خون خاموش مي‌كرد گفت: ... بالاخره تمام شد، فهميدم... خاموش... .

پذيرايي پشت شيشه هاي خانه متروك

: از اين طرف لطفاً...

عمارتي با شكوه و ديوارهايي مزين با نقش و نگار.

: بفرمائيد.

محترم اسپند دود مي كرد: چشم حسود بتركه

و گل آقا پذيراي مهمانان: قدم رنجه فرموديد.

***

دهان بلدورز باز مي شود: اول سقف خانه.

تن عمارت با شكوه لرزيد و همه قشنگي هاي سقفش توي دهان بلدورز ريخت و زندگي را خاموش كرد.

: صد سال به اين سال ها.

: بفرماييد.

: لطفاً يك نوشيدني.

: چشم.

: متشكرم.

: آقايان ، خانم ها با يك موزيك ملايم چطوريد؟

: ... ؟!!

: پس همگي موافقيد؟!

محترم و گل آقا از هر طرف پذيرايي مي كنند.

مجلس براي رقص آماده مي شود با صداي ملايم آهنگ روز!

: بفرماييد، بفرماييد.

صداي آهنگ ، هر لحظه تندتر مي شود و آرام آرام اوج مي گيرد.

نعره بلدورز با دهان باز سقف خانه را با كمك كارگرها مي بلعد.

صدا به صدا نمي رسد و پيمانكار پير به سختي صدايش را به گوش مهندس معمار مي رساند:

چند روزه تحويل مي دهيد مهندس جان؟

: لطفاً وقت معين نكنيد كارها سريع انجام مي گيرد.

... سقف خانه مي افتد ... و همه گرماي زندگي كه سرپناهي بود فرو مي ريزد.

***

صداي خنده ها مي آيد و پذيرايي همچنان ادامه دارد.

: خوش مي گذره آقايون خانوم ها؟

: لطفاً يك نوشيدني.

ميزبان مجلس با چهره اي تند و بزك كرده روي همه چهر هاي داغ گرفته از هيجان لبخند مي زند و ادامه مجلس به شب مي رسد.

***

كارگرها با پتك و بلدورز با دهان باز به طرف ديوارها مي روند.

: آقاي مهندس اينجا پتك نمي گيره چكار كنيم؟

: بلدورز و سنگ انداز برقي...

: چشم...

***

حضار لب هايشان را براي شام مي ليسند و فكر شام را مي خورند. بي قراري ادامه دارد و شادي و شعف مي رود روي پاها و دست ها. و ميانسالان و پيرها دعواي املاك گذشته را نشخوار مي كنند.

: بفرماييد عرض حال دارم، بهره مالكانه وصولش خيلي سخته.

: رعيت بيچاره روزگار خوبي نداشت دادم براي فروش.

: بنده وكيل دارم.

: بنده كه حرص ندارم، دارم؟

صداها توي صداها گم مي شود.

***

يكي به مهندس گفته بود اين پنجره را مي خواهيد چيكار؟

مهندس گفت: بدهيد به پسرِ آقا گل و محترم ، بيچاره محتاجه، توي يك زمين مخروبه‌ي اربابي خونه مي سازه.

: پسرش خونه مي سازه.

: پسرش خونه مي سازه، مي شناسي كه؟

: آره ثواب داره... لطف مي فرماييد.

: بسيار خوب به پسرش بگيد بيايد ببرد. فعلاً بذاريد اون گوشه.

كارِ ريختنِ ديوارها ادامه دارد.

صداي هلهله‌ي مجلس با پذيراييِ خدمتكاران و ميزبانانِ جوان و پسر ادامه داشت. شنيده شد:

عروس به مجلس مي آيد.

در اين هنگام بلدورز با تمام قدرت تن عمارت را مي لرزاند، همهه‌اي ميان مجلس مي افتد، ترس و وحشت، حلقه چشم ها و دهان هاي ميهانان را مي گشايد.

: چه شد، چه شد،؟!!

: چيزي نيست خانم ها و آقايان يك زمين لرزه‌ي مختصر... خوش باشيد، نترسيد.

عروس خانم، سوگلِ دومِ آقا وارد مجلس مي شود و با مشت مشت نقل سفارشي پذيرايي مي شود.

: آقا گل، نوشيدني.

: محترم يك تكه كيك، لطفاً.

: خانم ببخشيد، لطفاً سيگار.

شام خورده شد و خستگي و تنبلي را روي ميهمانان مي آورد و مي اندازد روي مبل هاي پهن؛ و ادامه‌ي شب، خود را به صبح مي رساند.

آقا گل و محترم براي جمع كردن ريخت و پاش هاي شب گذشته يك لحظه روي پايشان بند نمي آيند و كار خانگي ادامه دارد.

***

بلدورز، آرام، كنارِ حياط، خسته از فرو ريختنِ تمام ديوارها برخاست و رفت طرف پله ها و كرسي ها... آفتاب كاملاً آمده بود بالاي حوض و رقصِ ماهي ها را قشنگتر مي كرد.

آقا، عمارت را به سوگل دوم خود هديه داده بود. گفته بود: مثل همه‌ي زندگي من، گل فرش نگاه تو...

بگذار از نفسم جز نامِ تو دمي ديگر نيايد، بگذار صد عمارت فداي رخ زيباي تو كنم... و همه جمعيت برايش هوار كشيدند و كفي محكم و با شوق زدند... و تقديم شد.

***

مهندس گفت: چند آپارتمان مي خواهيد درست كنيد؟

شنيد: هر چه شد، شد، چهار دستگاه، شانزده واحد.

حياط پر از درخت بود، پر از آشيانه هاي پرندگان.

دستور پريدنشان را كه داد پرنده ها هنوز برنخاستند تا در فكر آشيانه هاي خود باشند، مثل محترم و آقا گل پير: حياط را مي ذاريم. آخر هفته.

: درب و پنجره ها را چكار كنيم؟

گفتند كه ببريم، حقمونه.

***

آفتاب مي رفت و شب مي آمد و تكرار اين رفتن ها شد مخروبه اي از عمارت، كه تنها صداها و خاطره ها را حفظ مي كرد. و درب و پنجره اي كه به تن خانه‌ي كوچك آراسته شد همچنان بنا مي كردند.

: يادته چقدر از آقا و خانم واسه شيشه هاي اين پنجره ها حرف خورديم، حالا از اون عمارت چه مونده... هيچي فقط همين درب و پنجره كه آن هم به خواست خدا نصيب ما شد، كه باز داريم پاكشون مي كنيم...

: پاك كن ... پاك كن ... بازم پاك كن ... بازم ، بازم...

***

خانه ويران شد و آقا گل ماند و محترم و داد و فريادهاي پيمانكار و مهندس براي بناي جديد عمارت شانزده واحده...

***

شب شد، يك شب سرد زمستاني. محترم و آقاگل كنار بخاري نشسته بودند. آقاگل رفت و به گذشته ها، خنديد و گفت: خانم يك نوشيدني. خانم سيگار، خانم كيك، خانم ميوه ... خانم موزيك... خانم خوش مي گذره...

خنديد... خنديد، خيلي و با خنده هايش هر چه محترم چاي مي ريخت داغ داغ مي نوشيد...

تو هم

زن صدايش را از تلفن فرستاد و سيم صدايش به اعماق دلهره هايش پيوست. دلش گرفته بود، صدايش مي لرزيد. پرستويي رقص سيمِ تلفن را در قاب پنجره ي طبقه‌‌ي دوم از نسيم صبحگاهي گرفت.

گوشي را گذاشت. و نگاهش را از پنجره به پرستويي سرگردان انداخت. شماره گرفت. صدا رسيد، شنيد: تويي زن، نمي دوني چقدر حرفهايم مانده.

گفت: صدا نمياد، خيلي ضعيفه...

صدا مرده بود و لحظه ها به سردي مي گذشتند، پرستويي كه در سكوت مي انديشيد رفته بود تا بيايد [شايد به دنبال جفتش يا ...]

طياره اي با نعره ي هولناك دل ابرها را مي لرزانيد ، چرخشي به دور نگاهِ پرستو و زن زد و رفت.

شنيد: چه گفتي زينب؟

گفت: نشنيدي كه كوكب...؟!

شنيد: كوكب ، كوكب ، كو و...؟!!!

طياره نرفته برگشته بود روي نگاه زن و پرستو. مي چرخيد و نعره مي كشيد.

: گفتم كه كوكب هنوز نمي دونه چكار كنه.

: نمي دونم، خودش هم نمي دونه.

پرستو هنوز نشسته بود، مثل چند بار رفتن و نشستن. گاهي جنون زده چند بار بالهايش را به دور سيم حلقه مي زد و مي ماند. به نقطه اي خيره مي شد و مي رفت...

: هنوز صدايم را داري؟

: آره ، گفتم كه مردها را نمي شد شناخت.

: اين بستگي به زن داره كه چطوري...

: اونم كوكب؟!!

صداي خنده ها با پرواز پرستو توي سيمها ريخته مي شود.

پرستو روي خانه ي سفالي پرواز مي كند و آفتابِ سنگيني روي بالهايش مي نشيند و بادهاي پائيزي به سختي شاخه هاي درختانِ نيمه عريان را مي لرزاند و نگراني پرستو روي سيم مي افتد.

: بالاخره مي خواد چكار كنه؟

: خودش گفته بود نمي دونه.

: خب بره دنبالش.

: آخه كجا؟

: يه كاريش بكن.

: من؟ ... من!

زن نگرانيش را روي پنجره مي اندازد كه قاب دلواپسي پرستوست.

: چرا ساكتي؟!

: كي؟

... چرا صدا نمياد ... صدا

: چي مي گي؟

پرستو به شكلي از جفت خود در تن ابرهاي پراكندهخيره مي شود.

: خوب شد اومد.

: كي؟

: صدا ... گفتم كه هميشه مثل يك پرنده خيال پرواز داشت.

: يعني ديگه نمياد؟

پرستو خسته از ماندن بود، نه ملول از رفتن.

: منم دلواپسم.

: اونكه خيال رفتن داره. نمي مونه. بالاخره يه روز مي ره...

: خب بعد مي گيرمت.

: باشه عصر.

و رفت مثل رفتن پرستو و صدا.

آفتاب به وسط آسمان رسيده بود و به طبيعت لذت مي داد. و پس از اينكه روز از نيمه گذشت ، صدا آمد.

: خوب شد تماس گرفتي، منم زينب، از كوكب خبر گرفتي؟

: ... ...

: چرا حرف نمي زني... چيزي شده؟!

: آره تماس گرفتم، منم بايد برم، مثل همه‌ي آنهايي كه رفته اند... و رفت...

عصر شد. خورشيد هم رفته بود، مثل كوكب و شوهرش. مثل پرستو و جفتش.

مثل بادي كه ديگر نمي ورزيد با صدايي كه توي سيم رفته بود، مثل سكوت ، آمده بود تا بماند. و زن مانده بود كه بخاطر آمدن شب پنجره را ببندد و جهانِ محيطش را با ستارگان مصنوعي شهر توي دل پنجره ها مانده بود، ببيند.

... وقتي كه گم شدي، رسيدي.

به آنجا كه هستي، براي پرواز ديگر...

سوار مقدس

بادي ملايم وزيد روي پرچم هاي حريري رنگ بقعه بي بي و با رقص عارفانه و آرام اسبي سفيد و با سوار مقدس روي نگاهِ پيرمردِ فقيرِ نشسته در آن سوي خيابانِ كنار ديوار كه خود را زير دود سيگارش پنهان مي كرد؛ ادامه وزش باد. و حركت اسب روي پرچم، پيرمرد را از زير دودهاي سيگارش بيرون مي آورد.

خيره گي پيرمرد به حركت اسب روي پرچم، چتري از دست هايش روي چشم هايش گذاشت و با تمام وجود عصاره هاي مسموم تن سيگار را مي مكيد و خود را با سرعت باد و حركت اسب، بيش از پيش در محاصره دودهاي غليظ قرار مي داد.

اسب با حركتش روي تندبادها با نعره ماشين هاي خيابان ، در جاي خود شيهه مي كشيد و نگاه پيرمرد حركت اسب ها و قدم هاي عابرين را مي برد روي دستهايش كه به جاي پولِ خورد از جيب هايشان ، اسكناس بيرون مي آوردند تا به تندي در سر جايشان برگردانند و به حركت قدم هايشان بيفزايند.

بادها تندتر مي شدند و ابرهاي دودزاي سيگار را از بين مي بردند و نگاه هاي پر از خواهش او را در زير پاهاي عابرين خرد مي كردند.

نگاه او، وزش تند بادها، شيهه اسب با رقص عارفانه و آرام مصمم به حركت از توي پرچم به روي خيابان مي نشيند.

اسب سوار مقدس بي مهابا با حركت تند بادها به سرعتش مي افزود و پيرمرد را به دنبال خود بي توجه به ديگران ، عصازنان به سوي خود تا انتهاي رسيدن ، حركت داده و در افق نگاهش از تن خيابان عصر محو مي كرد و حركت ادامه داشت...

دل غصه

خوشحالي مي كرد با يك مشت آبِ جمع شده ي كنارِ پياده رو و بوسه هاي شيرين نوشيدن گنجشكي كه دل خوابش را مي پراند.

نگاه گنجشك به نيمه خوابِ مرد نشسته ي كنار بساط شمع، دل كوچك و غصه دارش را درد مي آورد. صداي زيارت و فروختن شمع كه تمام نشد مرد چشم از آفتاب گرفت و به شمع توي دلِ غروب داد.

دلِ غصه دار مرد بي تابي مي كرد براي آمدنِ تنها پسرش كه به ديدار مادر جدا شده اش رفته بود و نيامده بود. همه ي وجودِ قدم ها و نگاهش را براي آمدن او مي برد.

خسته از نيامدن او خيال خود را به تن رقص انگيز شعله هاي كوچك شمع مي داد كه وجود سايه اش را مي خوردند و با نگاه اشك هايش آب مي شدند.

آب بركه ي پياده رو را گنجشك ها به هواي بوسيدن نوشيده بودند و جاي خشكي آن، زير پاي انتظار مرد مانده بود.

آفتاب پس از ساعت ها انتظارِ مرد ، افتاده بود و رفته بود توي دلِ تاريكي كه همه ي شمع ها را آب مي كرد براي آمدن او.

مرد چقدر فكر نيامدن او را مي خورد توي رقص شمع هاي آب شده. عزم رفتن كرد. خسته از خيابان ، خود را به كوچه ها سپرد تا سوي خانه ي مادرِ جدا شده، كه همچنان باز هم به انتظار بماند.

چشم نمي گرفت تا اين كه زنگ در را به صدا درآورد.

شنيد: تويي. گفت: منم.

شنيد: ساعت ها سوي تو ناپدر فرستادم.

پدر سر به زير، به هيچ صحبتي و آهنگي در سكوت ، سوي خانه اش برگشت كه نبود ، باز...

برگشت سوي بساط شمع تا دل غصه اش را به ادامه ي انتظار آب كند براي پسر نيامده اش... شب به سحر رسيده بود. و او همچنان خيالش را در بر گرفته بود و زنگِ در آرام آرام مثل طپيدن دلش كه به اضطراب تند مي زد، به صدا درآمد. گفت: چرا اين همه دير كردي؟

شنيد: سوي خودم براي ديداري رفته بودم كه آينده ي آن تا اين چنين تنها نباشم.

پدر با لبخندي آرام نفسي به عشق فرداي پسرش كشيد. گفت: خدا را شكر، مباركه...

 

 

 


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 10:38  توسط فرزین فخر یاسری  | 

مقدمه :                                                (پس از سالها)

به خاطر دارم ...نسیمی سرد می وزید ،پنجره ها بسته بودند و شهر برای پرندگان قفسی بزرگ شده بود و پائیز در ذهن پنجره ها سرد می شد.آن روزها من در سرزمین رویاها بودم ،جایی بین زمین سبز و آسمانی آبی که گاهی ابری می شد و سیاه و بارانی و گاهی هم آفتابی و گرم و سه ماهه من دوازده ماهه می شد  ومن خسته از پائیز ، راه هجرت را در پیش گرفتم ومیبا ید میرفتم مثل همه آنها یی که نمی مانند و می روند تا جایی از دنیا را بگیرند و من هم رفتم ...امروز  پس از سالها ، وقتی پائیز شد بار دیگر آمدم و باز هم به پائیز رسیدم یک چرخش کامل به دور خود .اما امروز بر عکس آن روز بارانی ،هوا کمی گرم بود و آفتابی!

همه جا مثل آینه پاک بود و تمیز ،حتی می شد آدمها را توی خیا بانها نگاه کرد،آنهم با یک لبخند که خود دنیایی حرف داشت . وقتی رسیدم دنیایی تمدن داشتم  آنهم در دفتر چه پس انداز خود و کیسه ای فرهنگ که از کتابخانه کوچه ام آورده بودم ، با شناسنا مه ای که با ارقام کامپیوتری هویت و موجودیت مرا ثابت می کرد . وقتی به اینجا آمدم اغنیایش از تعداد انگشتانم بیشتر نبودند و مردمشان بیش از موها ی سرم که داشت روی شانه هایم می ریخت ،شانه های استخوانی که جایگاهی برای گریه های خویشانم بود پس از مرگ عزیزان.آن روز ها من در زیر گذر جهالت با یک چا قوی ضامن دار شکم تمام کتابها و دفتر ها را پا ره می کردم و هیچ اهل         کتابی جرات نزدیک شدن به من را نداشت و هیچ دادگاهی مرا محاکمه نکرد .همیشه در هر گذر نفس کش میخواستم و هیچ کس نزدیکم نیامد و همچنان تنها ماندم که حالا هم هستم ! همه چیز مثل یک خوا ب گذشت ؛آنزمان پدرم برکت از زمین می گرفت مثل پدر دوستم که آب باریکه های ما هانه اش از زیر میز می گذشت تا به اقساط چند ماهه حتی قطره ای از آن برایش نمی ماند تا اینکه  به دنبال وامهای  دلواپسی جدیدی برود . بی آنکه به نیش زهر آلود گذشت زمان بیندیشد ؛آنهم در شهری که صفایش بیش از وفایش بود و باران بیش از آفتابش آدمها را مجنون می کرد تا بیشتر با خود جلسات محرمانه خصوصی داشته باشند و دور از صف نان روی ابر های خیال پرواز کنند و سپس روی صندلی گردان دنیایی از خستگی فکری را روی پلکها یشان بگذارندو از چرتشان  که طعم حباب دارد ،لذت ببرند. اکنون توی تمام کوچه های کودکی هوس کوکا کولا می کنم که سیاهیش مرا به جغرا فیای بیافرا می برد ، اما من چایی داغ را ترجیح می دهم که بعد از روز نامه ی عصر با خبرها ی داغ بیشتر می چسبد !

فردا پنجشنبه است شبش ما انجمن داشتیم مثل همه آن پنجشنبه ها ،که آخر بحث می رسید به فلسفه و همه فیلسوف می شدند و راهشان را گم میکردند و آدم فیلسوف که نمی تواند نان بیار خانواده باشد ،این را هر شاگرد نانوا هم می داند .آنگاه روز جمعه می شود  ،روز دلگیری ها که همیشه چیزی کم داشتیم .این اصل زیستن در قرن ماست .نباید باشد ،اما هست و یک چیزی مثل اندوه وافسردگی به شکل خوره تمام وجودت را می خورد و دنیا باران هم ببارد هیچکدام از اینها را پاک نمی کند و هیچ حکیمی و حکمتی مرهم موجودیت و وجودیت تو نخواهد بود .بی جهت سیگارها را دود نکن که این که این هم کار ساز نیست ،چون این خوره می خواهد هجرتی به سوی اندیشه های تو داشته باشد .مواظب باش این خوره کوچک نادیدنی می خواهد به صورت هیولایی همه وجودت را ببلعد ،حتی شما ره ای که در شناسنامه تو هست ،همه اینها ریشه در خوردن همان میوه بهشتی دارد که آدم خورد و با تمام سر افکندگی از سرزمین عشق و هستی بیرون رانده شد .تا در کنار همسا یه های من وتو زندگی را با تمام نشیب هایش تجربه کرده باشد آنهم به قیمت همان میوه ای که خورد !روی سیاه مشقی که نامش زمین است و حسش ماه و نگاهش آفتاب و عشقش هجرت تا مثل پرندگان به هر کجای دنیا پرواز کند  تا کامل شود .اکنون هیچ توجیهی در نخوردن انجیر یا ...همان میوه بهشتی نیست باید به سراغ درختان بید رفت که همیشه خدا با ترنم عاشقانه گذر عمر می کنند و هنوز هم هستند این را پروانه ها می دانند و امام زاده ها گواهند که چگونه من با اشکهایم رازهایم را پنهان می کنم . اما زندگی هست ،حتی پس از سالها که امروز آمده ام تا با افکار زنگ زده و ماشین های جنگ جها نی که همیشه جایی برا ی تعمیر دارند ،و این دردیست که وجود دارد .

آنهم در انتها ی راه ؛مثل همان دورانی که داستان کودکی من نوشته می شد و همیشه بخا طر عدم تعلیم صحیح ،کلمات را مسلسل وار تکرار می کردم  آی با کلاه ،آی بی کلاه ،توی همان کوچه های  بزرگ که هر چه می دویدم ،نمی رسیدم ، چقدر بزرگِ بزرگ بودند و حالا که بزرگ شدم چقدر کوچکند که نرفته به انتهایش می رسم  ودر امتداد همین کوچه ها واژه های الفبا  را می خواندم .آی با کلاه ،آی بی کلاه که بعدا کمی بزرگتر شدم می خواندم –آقای با کلاه ،آقای بی کلاه  و می رفتم  توی کارخانه ها و اداره ها و سر انجام میدانچه ها بگویم –آها ی آهای با کلاه ها ،آهای آهای بی کلاه ها . تکرار این وا ژه ها آنقدر زیاد بود که گویی توی خواب فریاد می زنم و صدا از گلویم بیرون نمی آید تا بگویم موا ظب سرتان باشید که کلاه نرود ،مثل پدرم که همیشه یک کلاه گنده روی سرش بود و به ابرها می رسید و خودش تا آخر عمر هم متوجه نبود ومتین وبا غرور می گفت : کلاه ها خودشان می دانند به سر چه کسانی بروند !بعد می خندید اما کاریش نمی شد کرد ،کلاه رفته بود !بیچاره پدرم با همان خیال مرد و امروز پسرش بیچا ره تر از او روی ابرها ، روی رویا های رنگین لبخند می زند و گا هی هم عا طفه و نوع دوستی را روی اجاق عصبیت می جوشاند تا دم بگیرد ،نه بخار شود آنهم تا آخرین قطره ها مثل افکار متشنج  از روی ذهن های آشفته و اما امروز ،پس از سالها حضور دیگر باره ای توی عصای کا شف ،توی دستها ی ترک خورده شالیکاران و چایچینان توی جغرافیای محدود شهر خود دارم ،سعی می کنم گردو غبار کهنگی را از روی تمام آرزوها پاک کنم تا از سمفونی به آهنگ بی هدفی دور باشم ؛چون دنیای جهل روی بی ایمانی  وبی هدفی می گردد ولی دهان های باز برای یک لقمه نا چیز و دستهای دراز برای آنچه حق شان نیست همیشه سر سطر لحظه های زندگی بوده است ولی فرهنگ و تمدن  و فلسفه با کیسه هایی پر از کتاب  رهسپار دانشگاهها می شوند تا مرا برای همیشه پشت کنکور زندگی بیا ندازند .اما ذات خوب آدمها فراموشی است و همیشه بدون هیچ دوراهی می روند بسوی همان خوابهای طلایی رنگین که گفتم . دوست دارم یکبار هم شده راهی توی خوابهایشان پیدا کنم و جایی گرم داشته باشم ،تا در همین پائیز ،سرما نخورم و ویروس سرمایم دیگران را سرایت نکند .تا بعد از نگویند پس از سالها که امروز آمده ام همه را به بیماری خود مبتلا کرده ام . مثل بیما ری مهلک خستگی فکری که هرگز راهی به جایی ندارد .اینک که امروز آمده ام مورد مواخذه همه قرار می گیرم و همه با نگاها یشان می خواهند دادگاهی صحرایی برایم تشکیل بدهند .ولی آیا کسی درد مرا می داند که همیشه روی تنم ،لای استخوانها یم ،روی کاغذها ،روی نگاه های شما می کشم .امروز که آمده ام باز هم فصل پائیز است و قصد رفتنم هم در همین فصل است ،تا هجرتی دیگر باره داشته باشم و در شهر های دیگر مثل همین شهر !

در شهری که پائیز نباشد ،اما تمام وحشتم فصل بهار است برای همین پائیز که وقتی می گرید اشکهایش جویباریست روی گونه های تو ،روی ساحل ایمان ،روی ذهن هایی که سوگسرودی  می سرایند بنام عشق و زندگی ...

می تواند ادامه داشته باشد ..

پلیس های تردید

انگار باید با تمام سا یه ها جنگید .

حضور سایه ها در همه جا ،

سایه ها ی فروتن همیشه روی خاک می خوابند ،زیر لگد ها ،بی آنکه بتوان لگدشان کرد ،سایه ی سگها ،دزدها ،پلیس ها ...

یک سروان پیر در حال باز نشسته شدن .

اولین سایه ،سایه ی پلیس ا ست که به طرف سایه ها میرود .

دومین سایه ،دو چشم براق که همیشه در تاریکی می درخشند .

سایه ی سگها که به طرف سایه ی دزد ها و ازدحام سایه ها که به طرف افق نا معلوم ماه می روند

:احتیاط کنید همیشه یک نفر پشت سر شماست .تعقیب!

شاید دزد ها باشند ،دزد های گرسنه ؟!

دستور :"سگ ها را باید مثل سگها کشت ". اما هرچه از سگها را می کشند تعدادشان بیشتر می شود .تحقیقات ؛برنامه ریزی و ماموریت برای چند دزد .

چند دزد در محاصره ،زندان و ادامه ی تحقیقات . نتیجه کار : نا معلوم .

یک دزد گرفته شده :انگار سگ گرفته اید .

:حرف بزن ؛چند فقره ؛چند نفرند ؟

حرف نمی زند ، زندان انفرادی .

دزد دیگر را می آورند ،یک دزد پیر :همان جا وایستا !

می شنود : سیگار دارید ؟

:بفرما ،دو نخ .

در باز می شود ،مردی که وضعیتی نا معلوم دارد وارد می شود .

:می فرمایی با لاشه ی سگها چکار کنیم ؟

:توی یک چاله ی بزرگ دفنشان کنید .

با عصبانیت به طرف دزد می رود ،بوی شما دزد ها فقط تعداد سگها را بیشتر می کند .

:ما فقط به درد سگها می خوریم ؟

:"حرف نزن "،شماها کجا هستید ؟

:همه جا ، هر جا که ما نیستیم .

:چه منظوری دارید ؟

:بیکاری ، بی پولی ،ما هم زندگی می خوایم ،نمی خواهیم ؟

:دیگر ؟

:بی ثباتی کارهایی که می کنیم .

:به نظر شما قابل قبوله ؟نه جانم از بی تکلیفیه ؟

سکوت می کند و سکوتش را می شکند : فعلا باید امنیت برقرار کرد .امنیت .

به سگها می اندیشد :اول باید در فکر سگها بود ،بعد دزدهای حرفه ای .

به چشم های دزد پیر خیره می شود :تمام وحشت مردم همینه .شما آزادید در صورتی که به ما کمک کنید ...پس اول سگها ،دوم دزد ها ...حالا ببرید انگشت نگاری .

:انجام شد ،بفرمایید این هم پرونده .

عمیقا نگاهش می کند .انگار همه ی علامت های انگشتها مثل هم هستند ،چه شباهت جالبی .

:ما پرونده ای داریم از گذشته های دور ،این علامتهای انگشت جد آبایی هستند جد اندر جد شبیه هم هستند .می خندد !

پلیس پیر هم می خندد :جالبه ،جالب ،انگار دزدی ارثیه .

دزد دیگر وارد اطاق می شود ،رییس پلیس با دیدنش بی تفاوت بر می خیزد .

:این همین جا بمونه ما بریم اطاق انگشت نگاری.

:با این چه کار کنیم ؟

:مثل همیشه .

مامور قبلی سارق را از اطاق خارج می کند .

در اطاق انگشت نگاری می شنود : بیا جلو ،این انگشت ،اون یکی ،حالا این یکی ، حالا اون دست...

رییس پلیس کمی وحشت زده می شود :شده مثل پنجه ی سگ .

:حالا امضا کن ...نفر بعد ...بیا جلو ...

دزد مغرورانه جواب می دهد :ما که سگ نیستیم سرکار .هستیم ؟

رییس پلیس عصبی می شود :اگه نیستید پس این پنجه ی سگ چیه که بوی گند سگی تون داره توی حلق این مردم میره .

سارق چیزی نمی گوید و ماموران او را از اطاق بیرون می برند .رییس پلیس اندوه زده به اطاقش بر می گردد و در کنار پلیس هم درجه ی خود می نشیند :این روز ها همیشه از سگها و دزدها حرف می زنند .

:ما هم داریم توی سایه هایشان گیج می شویم ...سایه های گیج کننده .

:ولی اول باید تکلیف سگهای هار را مشخص کرد .

:دستور قتل همه اونها رو دادم .

:پس وضعیت اضطراریه .

:آره مردم وحشت زده شدند و پلیس ها هم تردید دارند .

: تردید ؟!

:اصلا وضعیتی نا مشخص به وجود اومده ،همه دارند در کشتن سگهای ولگرد کمک می کنند اما باز هم هستند همه ...مامورین شهرداری ...مردم...دزدها ...پلیس ها ...حتی اداره محیط زیست .

:واسه اینکه پلیسها ،سگها ،مزاحمِ دزدها هستند ...همه می خواهند از شر یکدیگر راحت شوند .

رییس پلیس به طرف کمد حاوی پرونده های شکایت می رود : نگاه کن این همه پرونده های شکایت ،تو بودی چه کا ر میکردی ؟

:وقتی احساس مسئولیت در میا ن باشد همه چیز درست می شود چون ...

ادامه ی نا معلوم گفتگوی بی نتیجه ی آن دو تا پایان وقت اداری .

شب می شود و پلیس از بند زندانیان بازرسی می کند ،زندانیان غرق در افکار غیر ممکن های خود و از گذشته و آینده لذت می برند .

انتهای شب ...ادامه ی صدای زوزه ی سگها از تن ِ شهر می آید .

شهر مسحور ِوحشت ِاین صداهای ناهمگون است .

رییس پلیس خود را از بند به تن شهر می رساند در محاصره سرما ،سایه ها و زوزه ها ...به طرف خانه ی خود میرود .

***

پلیس ها آماده شلیک کردن بودند ،جنگ و تعقیب و گریز .

تمرکز حواس روی نگاه باز پلیس،انگشتها روی ماشه های مرگ تفنگها می برد .وسایه هایی در وسعت فضای باز ِشبانه در یکدیگر ادغام می شوند .پنجره های خاموش ،خیال ِ روشن شدن ندارد .

وصدای خنده ی دو پلیس در انتهای شب ،چند پنجره خاموش را روشن می کند و شب در وحشت ِ خود نفسی تازه می کنند .پلیس ها تغییر جهت می دهند و برق ها خاموش می شوند .

اما دو سایه در تعقیب یکدیگر خود را به زوزه های شبانه می سپارند .پلیس ها دزد ها را به سگها ترجیح می دهند و صدای پلیسی رادر یادداشتی می خوانیم .

{روز بیست و یکم ماه اسفند ...داشتم با نا آرامی خود می ساختم تا سایه ی خودم را با سایه های وحشت زده ی شبانه هماهنگ کنم،اما زوزه ی سگی هار ،از کنار ِتن ِ ملتبهم می گذشت .به ساعتم نگریستم که می بایست در آخرین پست ِشبانه ،پگاه روز را ببینم که همه فکرهایم مثل تنم یخ می بست .یک فکر بسته همه سایه ها دور و زوزه ها را منجمد می کرد .}

زیر مهتابی شب یخزده وسرد ،ویرانه ای با گله هایی از سگهای ولگرد .

سگها تمام فریادشان را از حلق های خشک تب دارشان توی یخ زدگی خیابان ها می ریزند .مختل شدن آرامش شهر سکوت ها را می شکند .تعدادی از خانه هایشان بیرون می آیند .

آدم ها تبدیل به سایه ها می شوند .سایه ها هر کدام به طرفی می روند .

صدای چند تیر مکرر ،سایه ی آدم ها ،سگها ،تفنگها ،در هم می آمیزند ؛اما صدای سوزناک زوزه ها تبدیل به بوی گند لاشه های سگ ها می شوند .

ادامه ی تلاش ها تا سحر گاه .

نا گاه در گوشه ای از شهر ،نا خواسته ؛دو سایه در برابر هم قرار می گیرند : سایه ی یک سگ و یک دزد .سایه ها درگیر می شوند .دزد با چوبی به جان سگ می افتد .سگ بی رحمانه ضربه می خورد .درد را با زوزه هایش بیرون میریزد و به گوش پلیس پیر می رساند .

سحر گاه خونین ،لحظه های سگ کشی ...نتیجه ی مرگ ِسگ ،فرار دزد ،وحشت مردم .

دو سایه ی دیگر درگیر می شوند :دزد و پلیس .

دزد ضربه می خورد و پلیس پیروز مندانه دزد را به اداره ی پلیس می برد و پلیس های دیگر از روی سایه های متلاشی سگها می گذرند .

دو فکر ِمرده .پلیس ها آرام از فکرهای مرده می گذرند و خود را به دیوار ِآجری می چسبانند ،خسته زوزه ها خود را به صبح و طلوع آفتاب می رسانند .

سایه ها آفتا بی می شوند .

اداره ی پلیس ،ازدحام صدا های تلفن از هر طرف ِمردم وحشت زده : هجوم شکایت ها ...وتعدادی از ریش سفیدهای محله ها .

انباشتگی صداها در اطاق اداره ی پلیس.رییس پلیس بدون کلاه ،سرش را در دست هایش می گیرد .خسته و کوفته خود را به اطاق دیگر می برد ودر رااز پشت می بندد و سیگاری روشن می کند .

لحظه هایی چند می گذرد . صدای انگشت از پشت در اطاق :بفرمایید .

در باز می شود شهردار وارد می شود و یک ساعت در پشت در بسته گفتگو میکند .

نتیجه :نا معلوم و شهردار با لبخندی خداحافظی می کند می گوید :مطمئن باشید .

***

شبی دیگر در ادامه ی همان شب ها .

در انتهای کوچه ی باریک و بزرگ ،درگیری گله ای از سگهای ولگرد .

آشفتگی کوچه و چند سایه ی ملتهب .که خود را به بالا ی دیواری کوتاه می رسانند.

توجه ی چند پلیس جوان به صداهاست .فریاد و هیاهوی سگها کار دزدها را آسان میکند دزدی وارد حیاط خانه ای می شود که گویی کسی در آن نیست .

خود را به اطاق می رساند ودر برابر آینه ای بزرگ قرار می گیرد و خود را می بیند .

:شبیه خیلی ها شده ام .

به طرف طلا و پول میرود و چیز دیگر را دست نمی زند و از همان مسیر بر میگردد .ناگهان یقه اش توی دستهای پلیس می رود و تبدیل به دو سایه می شود .پلیس و دزد ،درگیری ان دو تا رسیدن آژیرهای ماشین پلیس .

دزد را وارد ماشین می کنند ،تعداد سایه ها از روی دیوارها بیشتر می شوند .

گله ای دیگر از سگها به سایه های دزد ها می چسبند .

سگها در محاصره و صدای شلیک تقنگها و مرگ سگها و فرار دزد ها ئ انتهای شب .شبی که گذشت .

فردا ،یعنی امروز.پیرزنی متمول با سگی پا کوتاه ِاهلی پشم آلود ،خود را به اداره پلیس می رساند .

:بفرمایید از این طرف .

:اطاق رییس .

:سمت چپ .بفرمایید .

پیر زن در را می زند وارد می شود و صدای دو خنده . پیرزن و رییس پلیس و صدای کوتاه ِسگ پا کوتاه پیرزن ،تنها شنونده ی  شعر های بلندین ِاین سگ ِپا کوتاهست .

:بفرمایید امرتون.

:از طرف خودمون یه شکایت نامه دارم .

:بابتِ ؟

:بابت نا امنی محله ی ما ،بابت سرقت پول و طلا دخترم که دیشب از خا نه ی ما دزد زد .

:بسیار خوب رسیدگی می شود .لطفا سگتونو توی خونه نگاه دارید .

:اما این سگ نسبت به خیلی ها با وفاتره .

:حالا بفرمایید .

پیرزن با سگش می رود و پلیس خود را به افکارش می سپارد ،تعدادی از مردم شایعه سازی می کنند : روز های شایعه ،شبهای اضطراب و وحشت .صداها ...زوزه ها ...سایه ها .

ادامه ی پاکسازی شهر ،رئوسای شهر وادامه ی دستگیری دزدها و کشتن سگها .

ادامه ی شبهای دیگر:سردو یخ زده ،صدای آرام سگی تنها را روی دفتر لحظه هایش می شنویم .

:"زبانم همچنان می ریخت .در تب و درونیم می سوختم .نگاه دزدی از روی من می گذشت .من ودزد از همدیگر می گذشتیم وبا سایه هامان به ماه شبانه ،به ماه محاصره در ستاره ها می رسیدیم . دزد می رفت واین بار من به دنبالش .گویا سالها همدیگر را میشناختیم .

سالها همیشه دلم می خواست قسمتی از وجودش در دهان تبدار من باشد ،تمام سر و گردنم سوی او کشیده می شد ؛سرانجام ...سایه ام روی او افتاد که گرم و داغ بود .گویی مثل من تب داشت ،او به کوچه ای بن بست و مزاحم رسید .

دزدی که از زیر سه سیم های تیر برق بگذرد ناشی است و عاقبتش حبس .اما دزدهای ماهر همیشه از زیر چهار سیم های تیر برق می گذرند تا هرگز در محاصره ی پلیس نباشند .

این الفبای هر دزدی هست که چیزی به نام تب ِ تشویش نداشته باشند و نمی ترسند از این که گرسنه به خا نه اش برگردد یا برنگردد."

کوچه بن بست ،سه سیم .نگفتم نور روی سایه اش افتاد و همه ی سایه اش را خورد واو خود را از پشت ،با نگاه وحشت زده ی قی آور ،روی دیوار چسبانید ومثل یک محکوم به مرگ نور روی چشم هایش افتاد وپلک هایش را بست.

"...من از زیر نور گذشتم .خود را از دهان کوچه ای بزرگ بیرون آوردم تا به سایه ها سپرده شوم آنگاه دو سایه از دهان کوچه ؛مثل دو استفراغ گندیده روی من ریخته شدند .ماندنم را جایز ندیدم به ادامه خود به تن خیابان و ویرانه ای که همیشه منتظرم بود سپردم ."

از خیابان به ویرانه ،نگاه ماه یخ زده ،اوهامی سرد .انتظار وآمدن طلوع آفتابِ سرد .

صدا :سگ ها را باید مثل سگها کشت .{تکرار و پژواک صداها }

صداها با صداهای آژیر ماشین های پلیس ...از پیچ تب و رقص جاده ها می گذرند و می آیند

فضای مسموم شهر .وحشت زدگی مردم .بلا تکلیفی شهر .گل آلود شدن آرامش شهر .جشن دزدها !مرگ سگها ،پلیس های تردید !

***

پلیس پیر در اطاق خواب ،چراغ خواب روشن می شود .پلیس فکرش را در تاریکی زیر پتو می اندازد .

:"دزدها از ما می ترسند و ما از سگها ...اما صدای زوزه های شبانه ی سگها برایم لذت بخش است ."

خرو پف همسرش فکر کردن را از او می گیرد .نگاهش را توی بی حوصلگی و تاریکی  اطاق می ریزد .اما تمام ذهنش می رود روی کشیده شدن ِزوزه های سگهای هار .

درگیری ذهن با صدای زوزه ها و فکر سا یه ها .از زیر پتو می گذرد .

و مثل جنینی در شکم تاریکی ،خود را جمع می کند و از خودش لذت می برد .

زوزه های لذت بخش را چرا با گلو له ها تمام می کنیم و ناف زمین را به گند می کشیم !

ادامه ی شب .نیمه ی شب . صدایی می شنود واو را به حیاط خانه می رساند .افتادن طشت ،نگاهش روی شاخه و برگها و گلها و حوضچه می افتد .سریع ذهنش را جمع می کند .

خود را به اطاق خواب می رساند و سریع در خود جمع می شود .

صدای همسرش را می شنود :صدایی شنیدی ؟

:نه ،برو بخواب ،بی حوصله شدی .

صدا خاموش می شود و مرد نیمه خواب تمام فکرش را زیر پتو می گذارد و خود را به صبح می رساند .برمی خیزد و به طرف حیاط می رود که همه چیز در هم ریخته است !

با این در همریختگی خود را به اداره پلیس می رساند. چندین ارباب رجوع شاکی می بیند .

صدای بی سیم ، تلفن ،داد و فریاد چند دزد پیر ،او خونسرد چای می نوشد .گروهبانی به او سلام می رساند و پرونده جلویش می گذارد و پوشه را باز می کند و لبخند می زند و می گوید : "پس با این حساب ما فقط یک سگ هار و یک دزد داریم ،کی باور می کنه ؟"رئیس پلیس فکرش را بهم می ریزد :مسخره است ...

صداها ادامه دارد .صداها به نیم روز و غروب و شب می رسند و سکوت وشکستن سکوت  با زوزه های سگهای هار .

باران می بارد و سگی که توسرگردانیش گیج است :"...چقدر از ما کشته شدیم .باران فقط سایه ها را از بین می برد . اما من هنوز تشنه ام .می خواهم خودم را بنوشم وسیر بشوم .

همه دست به یکی می شوند تا ما را بکشند .ولی من هنوز زنده ام .با اینکه پیرم ،قدرت ماندن دارم و با زوزه هایم زندگی می کنم .دزدها پر از سایه می شوند ومن پر از زوزه ...

شنیدم هر کس ما سگها را بیشتر بکشد بیشتر جایزه می گیرد .ما هنوز بسیار زیادیم .مردم چقدر جایزه گرفته اند ،حتی دزدها .با این که خدا صدای ما را نمی شنود ما هنوز زنده ایم .!

چند روز گذشت ،نه یک ماه ،نه یک سال !و رئیس پلیس ِ شهر باز نشسته می شود و جشن باز نشستگی خود را با بوی اجساد سگها و با سایه های دزدها برگزار می کند ،آنهم در یک روز آفتابی.

و سرگردانی سگی که توی فکرش می خندد :"هنوز با این که رئیس پلیس بازنشسته شده توی ویرانه ها هستم ،اما مدتی است که احساس ِسگ بودنم کم شده است . هنوز در سا یه ام دزدی که می تواند به هر شکلی باشد وجود دارد ..."

"...سگها به من احساس بزرگی می دهند ،هر چند از گرسنگی احساس حقارت می کنم و پلیسی همه چیز را تمام شده می بیند ."فکر پلیس پیر و باز نشسته هنوز هست !

"...از این که خودم را از این در هم ریختگی شهر نجات دادم اندکی احساس آرامش می کنم ؛دیگر نه از نگاه سگی وحشت دارم نه از سا یه ی دزدی ."

***

یک سال دیگر ، یک سرد یخبندان سگ کشی .

سگ ِ پیر دیگر توان زوزه کشیدن ندارد .هنوز توی ویرانه های افکار آدم های شهر می گردد .

آدم هایی که لحظه هایشان را مثل سگهای هار می کشند و لبخند بی تفاوتی می زنند و خوشحالی می کنند .

"حالا دارم به استخوان های پوسیده می اندیشیدم و از ته مانده های دیگران می خورم ؛دیگر سا یه ای توی سا یه ام نمی افتد ."

"هنوز با سایه ها از روی دیوارها می پرم و خیلی چیزها را میتونم از خیلی جا ها بدست بیا رم ."

خواب ؛ازدحام و هجوم سایه ها و اضطراب نگاه ها و پلیس های تردید .

پلیس ها توی تن شب ؛توی حلق کوچه گفتگو می کنند .

:"یادته اون سال چقدر سگ کشتیم ،چقدر دزد گرفتیم ؟"

:" یادته چقدر رییس پلیس ِ وقت فکر می کرد و بالا خره موفق نشد ...شد ؟

:"یادمه می گفت دزدها به هر شکل می تونند باشند ."

ادامه ی گفتگوها توی تن شب روی زوزه ها و سایه های نا معلوم ادامه دارد . تا ویرانه ای که هنوز هست .ویرانه ؛ادامه سرمای یخ زده ، کنار جسد ِ سگ جوان و زوزه ی سگ پیر .

"...داشتم غذایش را که از دیگران مانده بود می خوردم .کم کم داشتم از روی سایه اش او را هم می خوردم .مزه ی گوشت پاهایش ،بوی حیا ط خانه های آشوب زده را می داد .تلخ نبود ،شیرین هم نبود .چیزی بود مثل خوردن خرمالو ،ازگیل ...گس بود .مزه ی پاهایش به اندازه ی وحشتش تا اعماق ِ دل من وسیع ودامنه دار بود ."

وخواب پلیس جوان که گذشته هایی را میشنید که ندیده بود :داشت با ساطور سایه ای را تکه تکه می کرد .از خواب بیدار می شود : انگار خواب بودم !

اداره ی پلیس و گفتگوی چند پلیس جوان و باز بسته شدن ِ در ِاطاق .صداهای تلفن ،بی سیم و آوردن چند دزد جوان .

رییس پلیس جوان :تردید نداشته باشید ،تصمیم بگیرید .

دفتر خاطرات رییس پلیس ِ باز نشسته ،پدر رییس پلیس جوان .

پس از چند سال :

"...گفته بودم به دنبال سگها بروید به دنبال سایه ها .

گفته بودم هر روز فکر تازه ای بکنید ،از جایتان حرکت کنید حتی به جنگل های دور دست بروید .دیگر آن سالها را به خوبی به یاد ندارم که چقدر با پلیس ها راه رفته بودم  ؛تا آنجا که از آنها دور شده بودم ...پایم به چیزی می گیرد ،افتادم ،دیدم دست و پایم توی خار و خاشاک ،توی گل ولای کثیفی فرو رفته است .

صدایی نظرم را جلب می کند .صدایی که شبیه صدای سگها نبود ،شغال هم نبود .

منظورم جن هاست !نه جن هم نبود ،صدایشان را نمی شناسم ،وحشت زده شدم برخاستم به طرف صدای نا معلوم رفتم و از میان هوای سرد و یخبندان گذشتم ،داخل جنگل رفتم ؛داخل جنگل از همه نوع فکر ،صدا ،توی گوشم می خورد .هر نوع صدایی که حتی توی شهر هست .زمزمه ای به گوشم می رسد اهمیت نمی دهم .اهمیت نمی دهم که هیچ ]تمام دلواپسی هایم را توی معده ام می ریزم و سوی همه جای جنگل سرک می کشم .

شا خه های درختان جوان و تنومند ،نور مهتاب شبانه را می شکنند و خودم را در محاصره شا خه ها می بینم .دور از همه هستم .احساس کردم این جا چقدر خوب سگها می توانستند کمک کنند .هنوز راه نرفته ی بسیار دارم ...تصمیم گرفتم برگردم اما نمی دانم از کدام طرف .

در این جا دزد ها هم می توانستند کمک کنند !می روم ...می روم ...کجا می روم ؟اما باید بروم ،آنقدر می روم که راهم را گم می کنم ،فقط سایه ای از من می ماند !

حالا باید به دنبال یک جاده بگردم ،میروم .به کجا رسیده ام که رو به روی من انتهای جنگل است که دهان ِجاده ای خاکی به سویم باز می شود وجاده به من امید رسیدن می دهد .

جاده ای که رسیدم همه عطر کودکی هایم بود که با بچه ها پلیس بازی می کردم ؛یکی دزد می شد ،یکی سگ ؛یکی هم پلیس .من همیشه پلیس بودم .امیر دزد بود و عزت سگ و بچه های دیگر بیشتر دزد می شدند .حالا که دارم باز نشسته می شوم ؛به جایی رسیدم که به دنیا آمده ام ..."

پلیس جوان خود را برای بازدید از بند آماده می کند که صدای زنگ تلفن را می شنود .گوشی را بر می دارد و فقط می گوید :چشم .

لبخند می زند و نگاهش را از پنجره به ابر های غلیظ می سپارد که نمی بارند .

رییس پلیس به ادامه ی کارش می رود تا خود را به شب برساند و ورق زدن یادداشت های پدرش و آرام خود را به خواب می سپارد .

شب است وماه سرد در ویرانه روی نگاه شاعرانه ی سگی می تابد .

:...هنوز درنده تر و درنده تر از همه ی گرسنگی ها یم ،پوستم را به دل خاک می سپارم ،تنها استخوان هایم شاید گرسنه ای چون من را سیر کند ....وامروز آرامتر از همه ی لحظه های مرده ،در تن گرسنگی هایم می میرم ودزدها در روی سایه ام جشن می گیرند .

اما نمی دانند مرگ من ،مرگ ِ همه ی زوزه هایم نیست !

پلیس ها می مانند .دزد ها می روند ،سگها می میرند .

ودو پلیس جوان در یک روز ِ سرد ِ پایانی ِ زمستان گفتگو می کنند :"چقدر زود همه چیز تمام شد ."

:امروز رئیس پلیس ِ جدید با اولین ماموریت پشت میز می نشیند ...انگار آمد ...

رئیس پلیس جوان با خواند ن ماموریت جدید ، وضعیت اضطراری اعلام می کند .

تمام سگها را مثل سگها بکشید ؛تمام دزدها را مثل دزدها بگیرید .

دیگر هیچ تردیدی در کار نیست ...

سریع ...!

لالایی

فقط توانستم یکی از دستهایم را تکان بدهم .آنهم رفت روی گونه های سرد و لرزان مادرم که کنار گهواره ام نشسته بود ،داشت مرا با لالایی هایش بزرگ می کرد ،شاید به ابعاد تمام آسمانی که همیشه برایم آبی بود نه ابری و تیره .

در آسمانی که آواز پرندگانش،زیباترین نغمه های عاشقانه زندگی را برایم می خوانند ،من با گهواره ام بزرگ می شدم با نفس های گرم مادرم .دوست داشتم یک عقاب باشم که دوستی نزدیکی با قله های سر به فلک کشیده و کوه ها دارد و خود را با خورشید خویشاوند می داند ؛خورشیدی که به همه ستاره ها نور حیاتی می دهد ،ستاره هایی که در شعر شعرا واژه به واژه نقش می گیرند و می خواهم یک کورسویی از همان ستاره ها باشم ،اما هنوز در بند های نقش بسته و محکم گهواره ام بودم و نمی خواستم لحظه ای دور از چشم مادر باشم .

او شیره جانش را برای ماندنم می داد و چقدر معصومانه ،اما من بی رحمانه می مکیدم ،مثل یک ماهی که تمام دریا را می بلعید .دریای بلعیده شده ،شیری بود که مرا به شعور قشنگ عشق و آسمان می رسانید .هنوز ده روزم نشده بود که تمام وسعت زندگیم گهواره ای بود که مادرم با لالایی هایش ساخته بود .پدر لحظه ای در کنارم چشم  نمی بست و تمام خنده های مهربانش را روی من میریخت و غرق قشنگی خنده هایش می شدم و به آرامش بوسه هایش به اعماق نگاهش پناه می بردم .خنده های بوسیده شده می رفت روی نگاه مادرم تا با وجودش مرا با گاهواره ام  در آغوش بگیرد و آنگاه آرام بگوید:«دیدی حا جی خدا ما را فراموش نکرد پس از سه تا بی بی ناز یه کاکل زری بما داد ...»

پدر با تبسمی که بوی زمستانی می داد گفت :« راستش دخترام مال مردمند اما این یکی رو واسه تو می خواستم که پس از مرگم ترو نگه داره ...»

مادر با متانت و حجب اخلاق می گفت :«صد سال باشید شما باشید »

این حرف را آنقدر آرام و آهسته می گفت که فقط دلم می شنید .دلم توی گهواره بود مثل گهواره با لالایی های مادرتوی آسمان آبی پرواز می کرد ،می خواست یک پرنده باشد ،پرنده ای که نتواند زیباترین نغمه های  دنیا را برای مادرش بسراید ،چکار کنم ،دل کوچکم مثل دستهایم کوتاه و بی تقصیر بود که دلبسته مادر شد تا همه وجودش را به خاطر عشق اندک اندک مثل ماهی هایی که گفتم ببلعد .اما ماهی های زندگیم آنقدر زیبا نبودند که بتواند تمام دریای زندگی را ببلعد .انگار همه ی ماهی های دنیا مال من بودند تا همه را بفرستم یک خورشید باشند و سردیهای مرا گرم کنند .

آه ،این شبها چقدر طولانی بود که مادر رابیدار نگه می داشت تا یک پلک ناقابل به هم نزند و نخواهد تا من بیدار بشوم (که چی ؟)تا مرا برای خود و حاجی نگه دارد ،آنهم در آینده ای نا معلوم !!آینده کجا بود  کی می آمد (اصلا باور نمی کنم ) امروز همان آینده دیروز نیست آینده امروز فردا بود که مرا با گاهواره ام  توی دستهای مادر با تلاش پدر چقدر قشنگ بزرگ می کرد .بزرگتر که می شدم شکل گاهواره ام عوض می شد ؛یکی پس از دیگری ،مادر گهواره ام را با گلاب شست و بوسید و گذاشت کنار اطاق ،آنگاه ...هی .. دلش نمی آمد بگذارد توی انبار خانه برای عنکبوتها تا با تارهایشان خانه های قشنگ برای خود بسازند،مگر آنها حق حیات ندارند . فکر می کنم  کار عنکبوتها بد نباشد که خلطره های گذشته زدگی را توی خا نه هایشان حفظ کنند ،لا اقل سالم می مانند .

موریانه ها از ترس عنکبوتها « شاید !» منظور خوردن خاطره ها را ندارند این لعنتی ها همه جا هستند ،اگر بگذارند .

اما من راه افتادم . توی گهواره بزرگتر که توی آن حوضچه بود و باغچه و درختچه های قشنگ  با مرغ و جوجه ها و اردکهای قشنگتر و چه پرنده هایی که توی باغچه با قدم های کوچکم با زی میکردند گویی آنها هم می خواستند با من بزرگ شوند :چکار می کنید چرا دنبالم راه می افتید .«با من می خندند »« صدای مادر گرم و صمیمی می آید :مهدی مهدی جون چی شده چرا می خندی ؟ » صدای خنده هایم مثل آهنگ تصنیفی بود که مادرم را مست می کرد .خودش را بمن رسانید :«خسته شدی پسرم بیا پاهاتوبشویم بیا بالا  حالا بیا ،بابا میاد برای شام . »

همیشه توی سا یه ام مادر بود ،توی سا یه اش با زی می کردم ،ولی سا یه اش بزرگ نبود که بتوانم بازی کنم من احتیاج به گهواره بزرگتر داشتم ،همیشه منتظر بودم تا عصر بشود تا با بزرگتر شدنم از توی دستها و پا ها و شو خی های خواهرانم ،خود را به کو چه ای برسا نم که از گهواره حیات بزرگتر بود .

خواهرانم : افسر ،هاجر و کوچکتر از همه مه لقا ،همگی از درس و مشق عالی و اخلاق متین و محبوب و خانم بودند .

توی شهر ما ،اولین تلفن را پس از شهر بانی ما خریده بودیم که چند ما ه و شاید یکسال که گذشت چد تا از تجار و بزرگتر های شهر هم خریدند .

خا نه ما ، مخصوصا بالای خا نه ما بنگاه معاملات بزرگ های شهر بود .حاج مصطفی تاجر پارچه ،حاج علی نقی رشتی  تاجر ابریشم و پیله ،حاج آقا عزیزی معروف به تا جر کرباس و صحن و از این چیز ها ...اما پدر فقط تاجر پارچه های لوکس بود من که سرم نمی شد و بعد  فهمیدم پارچه های گران قیمت ابریشم و خارجی را خرید و فروش می کند مثل ابریشم خالص و کریپ ژرژ و...

بهر صورت آقایان تاجر که می آمدند پدر مرا پیش آنها می برد تا با چند سرفه از دود قلیانشان مرا به گهواره حیا ط خانه کنار باغچه ها و حوضچه ها و پرنده ها می سپرد ،ولی مگر خواهرانم مخصو صاً ها جر می گذاشت انگار مادر دوم من بود ،حتی نمی گذاشت یک مگس رو ی لباسم یا سرم بنشیند .

:بیا برو بالا .

:نمی رم .

و صدای مادر توی دل ِ من می نشست .

:بزار بمونه هاجر حالا وقت هست .توی حیاط براش بهتره .شب راحت تر می خوا به بزار خسته  بشه ،براش خوبه ،مادر خوبه .

وماندم مثل یک پرنده ،آزادِ راحت و دلبخواه ،هر کجای این حیاط بزرگ پرواز می کردم ،آنهم با دستهای بدون بالهایم .

گنجشک شده بودم ،دلم می خواست به هر شا خه ای پرواز کنم ،جیک جیک کنم هاجر ،نه افسر و مه لقا که کم کم داشت با دفتر خاطراتش خداحافظی می کرد .

پدر صدایم می کرد و من جیک جیک می کردم .به همه با صدای جیک جیک جواب می دادم و صدای گنجشکیم توی خنده هایشان گم می شد .هنوز شب نشده بود و گنجشکها توی آشیا نه هایشان نرفته بودند ،هاجر و مادر مرا می گرفتند و می گفتند و می خندیدند.

:گنجشک اشی مشی یهو نری توی حوض نقا شی.

پدر با این شعر کو دکانه هاجر می خندید و صدای خنده هایش توی آواز گنجشکها گم می شدند و پرده نازک حریری شب روی سر حیا ط خا نه ما پهن می شد .گنجشک ها رفته بودند سکوت بود و شب و ستا ره ها .رویا های کودکا نه ام که همیشه عشق پرواز داشتم ،می خواستم دنیا و آسمانش گهواره من بشود .

...شبها ما توی ایوان چوبی خا نه زیر پشه بند می خوابیدیم .برق خا نه خاموش بود و چشمهایم را به ستارگان دوخته بودم ،اما سرم زیر دستهای زمخت پدر و روی بوسه های مادر بود چه آرامشی...

افسر بزرگتر از مادر شده بود ،همقدش نبود ،مدتها بود سرو صدایی توی خا نه ما راه انداخته می شد .آدمهایی می آمدند و می رفتند و نمی شناختم ما توی سالهای پنجاه بودیم .فکر کردم افسر عروسی دارد اما عروسی نداشت ،پدر داشت او را به نزد یکی از دوستانش که در فرنگ بود برای ادامه تحصیل می فرستاد .یکی از دوستانش با خا نواده آنجا بودند .می گفتند پدرشان امامت جمعه یکی از مساجد فرانسه را در پاریس دارد ،سر در نمی آورم .افسر رفت مانده بود ها جر و مه لقا که از من خیلی بزرگتر بودند و همیشه با جایزه هایشان از مدرسه به خانه می آمدند و پدر با دیدن جایزه هایشان ،جایزه های دیگری برای آنها می خرید .ها جر انگار یک جور دیگر می شد ،نمی شد به آن حسودی گفت !من هم داشتم با خیال گنجشکها بزرگ می شدم و به جای آواز های کودکا نه ام جیک جیک می کردم .ها جر خیلی مواظبم بود ،مدتی از افسر خبری نبود .نبود ببیند که من حالا داشتم مثل یک کبوتر سپید دوست داشتنی توی دستهای پدر و مادر بغ بغو می کردم .پدر می گفت : کاکل زری چه طور شد کبوتر شدی ؟ آنگاه با زبان کودکانه می گفتم :من اولش گنجشک بودم .چون دیدم نمی توانم بالا تر پرواز کنم گفتم : بروم کبوتر بشوم آخه دیگر از روی درخت ها پریدن خسته شدم  می خواستم بالاتر برم .ببینم بالا تر از درخت ها دنیا چه جو ریه.این بود که رفتم سقف خونه ها .

می خواهم دنیا را بیشتر و بهتر ببینم پدر ،دنیای گنجشکها کو چکه و از چشمم افتادند کوچک بودند ،خیلی ،دیگر اهمیتی به انها نمی دادم . چون اصلا تکلیف گنجشکها معلوم نیست .

دوست داشتم وسعت پروازم را از گنجشکها بیشتر کنم و چقدر از کبوتر شدن لذت می بردم .

...با این که پس از ماه ها که خودم را از حیا ط خانه به کوچه ها می رساندم لحظه ای نتوانستم از زیر نگاه هاجر دور باشم .هاجر با کتابی در دست ،در کنار در چوبی خا نه مواظبم بود .من کنار بچه های همسنم به نوجوانی قشنگ خود می رسیدم.با بچه ها کبوتر بازی می کردم ،بچه ها خوشحا لی می کردند و برایم از تکه روز نامه های کهنه پرو بالهای سفید می گذاشتند و اسم مرا گذاشته بودند طوقی.-طوقی اسم قشنگی بود .با این خیال همیشه توی خوا ب هایم روی سقف مساجد و خانه ها پرواز می کردم .چقذر هم دوست پیدا کرده بودم،نه مثل هاجر که دوستی از جنس مخالف خود پیدا کرده بود که پس از ماه ها مراسم عروسیشان با تمام مخالفتهای پدر و بی تفاوتی مادر برگزار شد.

هاجر عاشق شده بود تازه فهمیدم که عشق یعنی چه؟!

پیوند دو نگاه و تپیدن قلب این معنی عشق از نظر من در سیزده و چها رده سالگی بود .وقتی که کبوتر بودم و می رفتم توی دنیای کبوتر ها حتی بالاتر ازسقف خا نه ها حس خوشبختی قشنگی در دلم به وجود می آمد .

داشتم از پانزده سالگیم می گذشتم.زود گذشت ،چقدر هم زود ،این حس کبوتر بودن مرا به بالا تر از سقف خا نه ها و مساجد و فراتر از آشیانه کلاغ ها میبرد.آنهم روی بلند ترین درخت های دنیا .باز هم رسیدم به درختها !چه اتفاق خوبی ،داشتم کلاغ می شدم و قار قار می کردم.

یکی از بچه ها که اسمش محسن بود گفت :کجا می ری مهدی ؟فریاد کشیدم وقار قار می کردم من دیگر کبوتر نیستم طوقی نیستم من حالا یک کلاغم.کلاغی که خبر های خوش برای شما می آورد.شده بودم یک کلاغ پر سیاه خوش خبر و چقدر قار قار می کردم .پدر فهمید ،خندید مثل آنروزهایی که گنجشک و کبوتر شده بودم همیشه می شنیدم :کجا آقا کلاغه...کجا؟

اما خوشحال بودم که مثل بعضی از بچه های کوچه ،بره و سگ و اسب نیستم .محسن بع بع میکرد و داریوش واق واق و حبیب مثل اسب شیهه می کشید .ماشده بودیم گروه تئاتر توی کوچه ، متشکل از حیوانات که بازیگران دائمی صحنه روزگار بودند .شده بودیم عضو دائمی کوچه ،کوچه ما بزرگ بود ،از صبح تا عصر ما روی کوچه ،کوچه روی سر ما خراب و آباد می شد .مرتضی  روی موتور خیالیش ویراژ می داد و عزیز گاهی مثل یک شازده امر و نهی می کرد داریوش هم چقدر در شلوغی کوچه ها برای ترساندن ما واق واق می کرد تا وفاداریش را برای ما ثابت کند .بیچاره محسن مثل یک بره معصوم منتظر آمدن من می شد که کلاغ خوش خبر بودم  خبرش را هم یکی از همسا یه ها به پدرم داد که مهدی همه بچه ها را جمع می کند توی کوچه وتئاتر تشکیل می دهد و باعث سلب آسایش ما می شود .پدرم گفته بود تنبیه می کنم و برای تنبیه پسر کاکل زری اش یک هواپیما کوچک باتری دار خریده بود هواپیما دو برابر وجب دستهایم بود .چقدر از آن لذت می بردم ،بعد بخاطر بستن دهن همسایه ها چند روز از تابستان را رفتیم گیلان .گیلان پر از سبزی و باران.

در سالهای بزرگ شدنم ،افسر خواهر بزرگترم از خاطر می رفت ،هاجر هنوز پایبند عشق خود بود با شوهر خبرنگارش؛و برای کمک خرجی زندگیش خیاطی می کرد.

افسر زندگی خوبی در فرنگ داشت یک بچه آورده بود که خارجی حرف می زد و چقدر با من که دائیش بودم بیگانه بود .مه لقا هنوز درس می خواند و موفق هم بود .

...  کاش هنوز توی گهواره ی مادرم با لالایی هایش زندگی می کردم  و لحظه هایش را با بی خبری می گذراندم تا امروز که کلاغ بودم و داشتم خودم را از کلاغ بودن بیرون می آوردم ؛شده بودم یک عقاب .

شهر گهواره ی بزرگی بود وقتی که پدرم برایم یک موتور گازی گرفت داشتم مثل یک عشق ،یک پرواز در جلد عقاب می رفتم و عکس عقاب را هم روی موتور گازی گذاشتم،دیگر از کلاغ سیاه بودنم خبری نبود .

عقاب یک ابهت و صلابت خاصی توی رویاهایم داشت ،یک قدرت فوق العاده فوق تصورم بود .این احساس لذت قشنگی برایم داشت .

***

  مه لقای کوچک ،حالا داشت به سال اول پزشکی می رفت ،آنهم در تهران و فاصله اش با ما که در کرج بودیم  زیاد نبود،هفته ای یکی دوبار شاید بیشتر خود را به ما می رسانید .خانه من بودم و مادر وپدر با مهمان های تاجرش.پدر با دیدنم با غرور می گفت : عقاب تیز پرواز آمده است و من از عقاب بودنم لذت می بردم .اما این عقاب همیشه دلش نزد مادرش بود ،نزد خواهرهایش وپدر ...پدر به این عشق خانوادگی با افتخار لبخند می زد .دنیا چه گهواره ی خوبی است که آدمها را می خواباند آنهم با لالایی هایش .سرنوشت من شاید همان عقابی بود که در وجودم رشد می کرد .همیشه دوست داشتم پرواز کنم .پریدن وپرواز ،عشق همیشه زندگی من بود .این عشق داشت بیش از پیش رشد می کرد ومن مرحله مرحله توی گهوارهایم زندگی جدیدی پیدا می کردم .هنوز لالایی های مادرم زمزمه ی گوش هایم است ، انگار یکی همیشه برایم می خواند ،مثل آن روزهای کودکی که هنوز گنجشک نشده بودم ،با لالایی های مادرم در آغوش خواهرم هاجر زیر نگا ه های مهربان پدرم و در زمزمه های قلبش زندگی می کردم .لالایی های او مثل زنبق های روی دیوار خا نه ی ما بود ،مثل بنفشه های باغچه و همه ی لاله عباسی ها و شمعدا نی ها و گل های سرخ محمدی قشنگ و سحر آمیز بود ،سحر آمیزتر از آن آواز پرندگانی بود که مرا با رویاهایم به آسمانها پرواز می داد ،دوست داشتم با لالایی های  مادرم مثل پرندگانی چون عقاب روی همه ی کوهها و ابرها پرواز کنم و مرا هم پرواز می داد .

ماهها و سالها می گذشت ،دورانی این عقاب بودنم مرا از گهواره ای به گهواره ای دیگر می برد .در طول و عرض این گهواره ها رنجها و شادیهای زیادی از جامعه و دنیای خودم می دیدم .مادرم پیر می شد و پدرم پیرتر و جهان با آدمهایش فقط یک خیابان داشت که تنها عابر آن من بودم عبور تلخ آن سوزناک بود .چقدر احساس شعر سرودن در جا ده های جهان داشتم .جاده های جهان به کجا می رسید ؟اما داشتم می رسیدم ،انتهایش خدا بود ،مادر بود و پدر ؛که همیشه با نمازش نغمه های عشق را برای خدا می خواند .

مجید ،مجید کی بود ؟نگفتم که او اولین دوستی بود که فقط با او پرواز می کردم مثل یک گنجشک ،گاهی کبوتر و گاهی هم کلاغ و امروز عقاب .پدرش رفتگر بود .مادر نداشت و چیزی به نام لالایی در میان گوشش زمزمه نمی شد وشاید هرگز گهوا ره ای نداشت او شاعری بی نام بود که شعر های رنگین او در لا به لای مجله ها چا پ می شد شعر های او پرنده هایی بودند که تنها به آبی ها می اندیشیدند دوست داشت یک هنرمند واقعی باشد و داشت می شد که پدر را از دست داد ،تنها بود و میبایست برای لقمه ای نان دست به هر کار سخت و طاقت فرسا بزند .رنج می کشید ولی رنجهایش پنهانی بود ،ولی هروقت او را در میان طبیعت میدیدم  تصور می کردم همه ی پرندگان برایش زیبا ترین لالایی های دنیا را می سرایند ؛او همه را با شعر می نوشت گویی زبان پرندگان را بهتر ازخود پرندگان می دانست . گفتم از مادر چه خاطره ای داری .لبخندی زد و با تاثر و تأسف شاعرانه می گفت :مادرم پرندگانی هستند که شکارچیان سنگدل و حریص اورا با تفنگهایشان شکار می کنند تا در قفس هایشان بیاندازند و متوجه شدم همه پرندگانی که در قفس ها آواز می خوانند مادر او هستند ...قفس ها گهواره های کوچک دلتنگی برای او بودند .اما گهواره ای بنام پارک بود در دنیای پر از گهواره های قشنگ ،با رفتن به سال آخر دبیرستان کوچک می شدم دوستان توی پارک ها همه یا گنجشک بودند یا کبوتر ،هیچکدام تصوری حتی از عقاب بودن نداشتند .جز مجید که همیشه به پرواز فکر می کرد ،عقاب برای او کوچک بود .او می خواست فکر قشنگی بنویسد برای چاپ ،و من در شکل هر انسانی ،شکل دیگری می دیدم .اینجا هیچکس مثل خودش نیست و از خود نمی تواند به راحتی به دیگری برسد .نمی دانم چرا ؟

اینجا همه می خواهند به فریبی بزرگ برای رسیدن به دیگران دست یابند .اما چقدر این بره های معصوم زجر می کشند و من داشتم یک عقاب واقعی بزرگتر می شدم و تصور این عقاب بزرگتر بودن باعث می شد تا در دانشکده خلبانی شرکت کنم .و برای رسیدن به این هدف بی رحمانه با کتابها کلنجار رفتم چون باید قبول می شدم تا با بزرگترین گهواره های جهان پرواز کنم.

به یادم می آید که معلم مدرسه می گفت چه آرزویی داری ؟ ومن فقط می گفتم :می خواهم پرواز کنم ،پرواز . بچه ها می خندیدند و می گفتند : پس بالهایت کو...؟

می خواستم هواپیما ها مثل گهواره های مادرم برایم زیباترین لالایی های دنیا را بخوانند .مادر می گفت نه پسرم این کار خطرناکیه ...پدر موافق بود با این هدفی که داشتم افتخار می کردو در کنکور با رتبه خوبی قبول شدم و در مصاحبه هم پذیرفته شدم .در دوران سخت آموزشی مدتی لالایی ها از ذهنم خارج شد اما مقاومت می کردم توانستم به عنوان یک مرد نظامی مقاومت خود را تا آخرین مرحله نشان دهم.

دوران آموزشی خلبانی را با عشق آموختم ،در اولین پرواز با لالایی های مادرم بهترین پرواز را انجام دادم .شاید این اولین پروا ز عشق بود که وقتی فرای ابرها رسیدم به یاد گنجشکها و کبوترها و عقابها افتادم که در وجودم رشد می کردند . در مرخصی کوتاهم وقتی به خا نه رسیدم مادر از افسر گفت از خوشبختی او و مه لقا که دوران تخصصی پزشکی را طی می کرد . او با یک پزشک با اجازه پدر ازدواج کرد و مثل افسر خوشبخت است ؛اما هنوز دلش پیش هاجر بود که نتوانست مثل آنها زندگی راحتی تشکیل دهد . مادر مرا در ساعات آخرین روز که می آمدم مثل همان دوران کودکیم مرا مورد نوازش و نازش قرار می داد آنهم در زیر خنده های پیرانه قشنگ پدر م که با پژواک صدایش می گفت :«بینداز توی گهواره ،بزار قشنگ بخوابه .»

می خندیدم و می گفتم :«اتفاقا من خلبان گهواره های بزرگی هستم . »

پدر با غرور می گفت :«البته ،البته ...»

بعد گفت : «خوشحالم حاج خانم که بیهوده عمرم را در بازار تلف نکردم ،حالا سه تا بی بی خوشبخت دارم و یک دلاور قهرمان .»

بعد آخرین گردشم را تو شهر ،توی پارک ها ،توی همان خاطرات دوران گذشته طی کردم ، آنهم زمانی که جنگ آغاز شده بود ،یک جنگ تاریخی و دفاعی ...

تاریخ داشت گهواره تازه برایم می ساخت .

مادر چقدر پیر شده بود ،احساس  کردم سرود خوان لالایی های زندگیم از پای افتاده است ،صدایش گرفته است مثل سرفه های پیری پدرم پس از کشیدن قلیان اهل خانه همه رفته بودند همه به نوعی با زندگی خوشحالی وبد حالی می کردند .

پس از سالها که عقاب شده بودم امروز با آغاز جنگ یک عقاب پیر ،یک خلبان جوان که عقاب بزرگ آهنی را به هر کجای دنیا می کشانید  پرواز می کند جنگ رسما آغاز شده بود .

و می بایست خودم را برای یک زندگی رزمی عقاب وار آماده می کردم و یکی از جنگده ها را پس از ماه ها آموزش وآزمایش برای دفاع از دشمن به فرماندهی من گذاشتند .  گاهی ساعت ها در برابر این جنگنده می نشستم و به صلابت و قدرت این عقاب آهنی می نگریستم و می اندیشیدم این جنگنده چه گهواره دلهره انگیزی هست که من دوستش داشتم .وقتی به ابهت این عقاب آهنین می نگریستم به یاد لالایی های مادرم می افتادم .

روز های جنگ یکی پس از دیگری ادامه داشت و من به دستور فرماندهی مافوق به ماموریت های خود ادامه می دادم و برای میهنم افتخاراتی کسب می کردم .اکنون می بایست به مبارزه و نبرد می اندیشیدم و بلند آسمان جایگاه دائمی من بود و زمین گهواره خانه ای بود آبی که همان عقاب جوان تیز پرواز در آن زندگی می کرد و با موسیقی دلنشین لالایی های مادرم .

روزی که با خلبانان همردیف خود به ماموریت سنگینی سوی جبهه دشمن به راه نرفته می رفتم ،قدرتی را که نمی دانم از کجا در وجودم رخنه می کرد توانست مرا فراسوی مرزها برهاند ومن بتوانم بزرگترین گهواره های دنیا را حمل کنم و در حالیکه بمب های مرگزا را روی خاک دشمن می ریختم  .

حس بودنم در دل هواپیمای جنگنده مثل همان روز هایی بود که در جنین مادرم رشد می کردم .

آنروز ناگاه یکی از هواپیما ی خودی دچار سانحه شد و من برای حمایت از او به مسافت پائین تر از معمول حرکت کردم تا اینکه هواپیمای جنگنده دچار سانحه اسف انگیز شد اما خلبان خوشبختانه با چتر نجات خود را به خاک خودی رسانید و نجات یافت.ما به ادامه ماموریت های خود پرداختیم و متوجه شدیم که شوهر هاجر به ماموریت جنگی آمده است و بعنوان خبرنگار جنگی انجام وظیفه میکند .مادر مدام منتظر آوردن عروس به خانه اش بود و پدر با نفس های  پیرش با من سر قلیان کشیدنش شوخی می کرد و می گفتم : تا زمانیکه جنگ تمام نشود قبول همسری را نمی پذیرم .من اکنون در بحرانی ترین مرحله عمرم زندگی و مبارزه می کنم.

پدر قبول کرد و گفت :«برای من بیش از هر چیز سلامتی تو مهم است »

در سال سوم جنگ ؛در یکی از روزهای ماموریتی خود متأسفانه با تمام مهارتی که در خلبانی داشتم هواپیمای من هم در پی یکی از ماموریت ها دچار سانحه شد .نتوانستم کنترل هواپیما را داشته باشم ،وحشت زده شدم و آنگاه ناخود آگاه به گهواره های زندگیم اندیشیدم .از دل هواپیما و دل من آتش بیرون می آمد .تصور پژواک صدای مادرم مرا بر آن داشت که کمی بیشتر بخودم بجنبم .جنگنده حرکتهای عادی خود را از دست داده بود و از مسیر معمول خارج شد .آن لحظه به مادرم گفتم :«مادر حالا می توانی زیباترین لالایی های دنیا را برایم بخوانی .»احساس مرگزایی تلخی تمام وجود مرا فرا گرفت .

در آن لحظه به نجات می اندیشیدم و دیگر اهمیتی به عمق اندیشه هایم نمی دادم . به خدای خوب پناه بردم و کوتاهترین و قشنگترین و نجات بخشترین آیه های قر آن را تکرار می کردم ...در فکر چتر نجات افتادم اما کار از برداشتن چتر نجات گذشته بود .جنگنده دچار حریق شدید شده بود و دیگر کاری هم از من ساخته نبود .در آن لحظه تمام لحظه های زندگیم از ابتدا تا آن لحظه واپسین دچار حریق شده بود . اما باز مقاومت می کردم مثل مادرم که در دل پدر با لبخند هایش می گفت : «انشاءالله پسره ،یک دلاور ،یک رزمنده ،اسمش را می زاریم مهدی ...مهدی  گریه کن می خواهم صدای گریه هایت را توی خنده هایم بشنوم چون می خواهم فریاد بزنم من پدر یک دلاورم ،پدر یک گنجشک ِ عاشق ،یک کبوتر سپید ،یک کلاغ خوش خبر ،یک عقاب پر صلابت ،نمی دانستم در چه زمانی هستم ،لحظه هایم آتش می گرفتند ،آتش تمام لحظه های عمرم ،جنگنده ام ،گهواره ام که مادر برایم ساخته بود ،فرا می گرفت و می بلعید و مانند هیچ به انفجار و نابودی و مرگ می رسید .گهواره مرا از لالایی های مادر دور می کرد و به عشق یعنی خدا می رسانید و شده بودم عشق ،یک عشق اتشین شقه شده ؛مثل جنون و قبل از اینکه بیفتم و خاکستر شوم ،باد شوم ؛ققنوس شدم ؛پرنده ای که همیشه در حال پرواز بود ،ققنوسی که با بالهای سوخته شده پیوسته با آتش تمام میشد .جسمم دور از همه ِ من ،مادرم ،پدرم و آینده ام و حتی هاجر که مرا مثل خود دوست می داشت  در دل کوهستانی ناشناس افتاده بودم.دقیقا در دل جنین زمین ؛می خواستم روزی نه چندان دور ، بار دیگر به دنیا بیایم .

من در جنین جهان بودم و فکر وسیعی مرا با عشق و شهادت پیوند می داد .مادر سوی آمدنم همیشه یک چشمش سوی آسمان بود و یک چشمش به زمین ودر خانه ای که با صدای نفیر دل نام مرا بخواند ،اما تمام ِمن سوخته بود و سراپای من یک آتش بود و گروه تجسس جسم بی جان مرا یافتند و مرا باپلاک گردنم شناختند .مرا با لالایی های مادرم که می خواند شناختند وعکس گهواره سوخته ام رفت توی اخبار سراسری توی تلوزیون و روز نامه ها وجراید توسط شوهر هاجر ،که یک خبرنگار نظامی ِجنگی بود .

پس از مدتی کوتاه یافته شده بودم وگریه ای شده بودم در دلنازک پدر و های های  مادر...بیچاره هاجر...!

آنگاه در نیروی هوایی ،در حجله های چراغانی در محله ما و دل مادرم که در آتش دیدار کاکل زریش می سوخت .

مادر کنار گهواره مزارم همان لالایی های دوران کودکیم را می خواند ،پدر پیرم امید دیدن فردا را نداشت و من به همه جای زندگیم بی آنکه صدایی بشنوم می رفتم،آرام وراحت بی آنکه بخواهم می رفتم و توی نوشته های شوهر هاجر ،توی لالایی های تازه مادرم ،توی اشکهای آرام بی آهنگِ پدرم .

و پدر داشت در فراق دیدنم از خودش جدا می شد .باور نمی کنم آنهم این گونه که وقتی گروهی از نیروی هوایی به در خانه ما آمدن تا خبر شهادتم را به اطلاع اهل خانه برسانند .پدر نا آرام و بغض گرفته اما ساکت در خودش منفجر می شد . به قلبش فشار می آورد . خود را به من بی آنکه مرا ببیند نزدیکتر می کرد ، سریعا پزشک آوردند و او را به بیمارستان بردند . اما تا بیمارستا ن راه طولا نی بود و پدر نتوانست با سکته قلبی که کرده بود دوام بیاورد و سریعا خود را به من رسانید.

پدر در کنا ر من بود ،لبخند میزد ،خوشحالی می کرد ،می گفت : «کاش مادرت ما را در کنار یکدیگر می دید .»

ومن داشتم از خودم فراتر می رفتم و پدر هم بسوی من می آمد .پدر گفت :«کجا ؟»

دل پدر نزد مادر بود و ما داشتیم در وجود یکدیگر پرواز می کردیم ،پدر عطر نماز می داد داشت با من خود را به دری از بهشت نزدیکتر می کرد که همیشه صدای باز شدنش را می شنیدم .اما چرا این شیون از دهان خانه ما می آمد .

مادر طاقت دو مراسم اندوهبار را نداشت وحالش بهم خورد و او را به بیمارستان بردند .ساعتها روح وتنش در یکدیگر ،در تکاپو بودند ؛پس از مراسم من وپدر ،اورا به خانه آوردند وبا آمپول اورا آرام کردند وبه یک خواب نا آرام روزانه فرو رفت .توی خواب هر سه در کنار یکدیگر بودیم ،پدر دستی روی سرم کشید و مادر پیشانیم را بوسید و تبریک می گفت و یکی اینکه مثل هاجر ،با دو بال سفید پرواز ،تمام لبخند هایش را به روی ما ریخت و در جشن سه نفری ما شرکت می کرد .

مادر چقدر شادی از چشمهایش ریخته می شد پدر همان غرور مردانه و پدرانه خود را داشت .تا اینکه گفت : «میرم دنبال شوهر » بعد می خندید و ادامه می داد .

می آمد از ما گزارش بگیرد و به همه مردم جهان بگوئید که مهدی بزرگترین عقاب تیز پرواز دنیا شده است .مادر با بیدار شدن از خواب من و پدر را از کنار خود به خیالش برد. بیچاره مادر چقدر زجر می کشید و چقدر همان لالایی های دوران کودکیم را تکرار می کرد و من همیشه بی آنکه بدانم و بخواهم سوی او پرواز می کردم.پدر می گفت :تا زمانیکه کنار تو هستم دلواپس سرمایه های خود نیستم ،سرمایه هایم را بی تو چه کنم ،همه من با وجود تو تمام شده است .حالا هم در کنار تو هستم .

چند روز و شب در حیاط خانه بودم ،هوای مرگ خنک بود ؛من با شهادتم ثبت شده بودم و خیلی ها آرزویی چون من داشتند ،خیلی ها هم رسیده بودند و من داشتم در کنار آنها سوی دری از بهشت می رفتم ،ما کاروانی از عشق بودیم کاروانی از تاریخ بشریت که برای حق مبارزه می کرد این فکر من بود . در کنار دینم ؛ایمانم ،عشقم و پدرم که اکنون در کنار ِ من بود و به مادر و به لالایی ها یش می اندیشیدم ...مادر پس از پایان مراسم رنگی و جلایی تازه به گهواره تازه کودکیم زد و پیوسته با تکان دادنش زیباترین نغمه های دنیا را می خواند .همه نگاهش شاعرانه و عاشقانه بود ،روی کودکی هایم می ریخت و مرا در نگاهش غرق می کرد و پیوسته در هنوز زندگی دومم برایم لالایی هایش را می خواند ...

عطر تلخ انتظار

... همه رفته بودند تا در سه نقطه مبهم افق دريا بمانند؛ و او را براي آمدنش در ساحل به انتظار بگذارند.

و چند پرنده ساحلي در بالاي سر او در حال پرواز شدند و آواز، اما، يكي از پرنده‌ها، پرستوي مادر بود: (اون اينجا چكار مي كند؟!)

(شايد!) پرستوي مادر با گذاشتن پرستوي پدر، كنار آشيانه‌اش به دنبال لقمه غذايي خود را به ساحل رسانيده بود.

ابرهاي تيره پراكنده، روي آسمان ساحل، با نسيمي كه مي وزيد، فكر باريدن داشت. اما در تن ابرها، خشمي بود كه پرندگان ساحلي را هراسان و مضطرب مي‌كرد.

نسيم، آبستن طوفان بود و امواج دريا را تبديل به ديواري به پهناي انتظار مي كرد و تلخ!

پرستوي مادر، براي دانه‌اي رزق، دور از هياهوي شهر، خود را به تن طوفان رسانيد تا نادانسته گيج ماندن و رفتن باشد.

: ( من اينجا چكار مي‌كنم؟!)

و از موجي به موجي، سوي مقصدي نا معلوم مي‌رفت.

زوزه‌ بادها، با صداي امواج، آواز پرندگان را مبدل به فرياد مي‌كردند تا خود را از اسارت طوفان برهانند!

مرد منتظر، همچنان در كنار ساحل، با موبايل خود، آمدن ياران به دريا رفته را به تلخي انتظار مي‌كشيد.

لحظه‌اي نگاهش را از افق دريا گرفت و صدايش را از تن موبايل مي‌فرستاد سوي ياران مانده در سه نقطه مبهم.

: (الو الو الو الو صدايم را داري؟)

سرعت تند بادها با آواي تلخ خزر. پاهايش را به امواج مي رسانيد.

و پريشاني موهايش، نگاهش را مانند ابرها تيره مي‌كرد.

تا وجودش را به ياران مانده در افق بسپارد.

و پرستوي مادر به اضطرابي در هم ريخته و در پي غذا از تن دريا به تقليد پرندگان ساحلي، فكر نگهداري كودكانش را به پرستوي پدر داده بود كه آمدن او را به عطر تلخ انتظار مي‌كشيد!

قايق‌هاي ياران هنوز در سه نقطه مبهم مانده بودند.

و او هنوز صدايش را پي در پي از تن امواج و طوفان و رقص پرندگان مي فرستاد به سه نقطه مبهم يارانش!

ناگاه طعم انتظار با رقص مرگ ماري خانگي در زير سقف خانه‌اي كه آشيانه پرستوها بود آهنگ زيستن را سياه كرد!

و مار گرسنه‌تر از پرستوهاي كودك. روي نگاه بغض گرفته پرستوي پدر فكر بلعيدن آنها را داشت.

و هر لحظه خود را به معصوميت كودكان نزديك‌تر مي كرد.

اما پرستوي پدر همچنان نبودن مادر را به انتظار مي‌كاويد!

كه در تن امواج و ساحل مانده بود.

و طوفان از ساحل به هياهوي شهر هراس زده رسيده بود تا رقص مرگ آفرين مار خانگي را به آشيانه پرستوهاي كودك برساند.

و پرستوي پدر غريزتاً انديشيد تا كودكانش از مرگ نجات دهد.

لحظه رسيدن مار برابر شد با لحظه انديشيدن مرد منتظر در ساحل.

كه هنوز صدايش را مي فرستاد: (الو الو الو الو صدايم را داري؟!)

با آمدن مار در كنار آشيانه پرستوهاي كودك، طوفان خوابيد، ناگاه بوته گل سرخ . زيبا روي نگاه پرستوي پدر كه هنوز هراس زده بود، افتاد كه خاري تيز روي ساقه و شاخه‌اش داشت.

آنگاه با سرعت باد روي تيغ تيز ساقه گل پريد و با نشستن روي آن، خار تيغ گونه را به منقار گرفت و سوي دهانِ باز مرگ آلود مار شتافت و خار را توي حلقش گذاشت و مار از دردي مضاعف به خود پيچيد و بدون اينكه صدمه اي به پرستوهاي كودك زده باشد از سقف، روي پياده روي خيابان افتاد كه موتور سواري به سرعت روي مار رفت كه همچنان در ادامه آن درد مرگ آلود به خود مي‌پيچيد تا اينكه به كام مرگ فرو رفت.

با مرگ مار، طوفاني كه خوابيده بود پرستوي مادر را بدون رزقي بسوي آشيانه آورد؛ تا با پرواز خود و آواز آنها پرستوي پدر را به كام دل بنشاند و... نشانيد.

در حاليكه مرد منتظر همچنان نااميد مي گفت: (الو الو صدايم را داري؟)

و مرد موتور سوار با نگاه پرستوهاي كودك و مار مرده خوشحال، پاكتي گندم خريد و آورد و همان جا زير خانه و آشيانه ريخت تا رزق و روزي پرستوها و ديگر پرستوها مهيا نمايد.

و زندگي، بار ديگر با فداكاري پرستوي پدر با دانه‌هاي گندم لبخندي شيرين زد.

در حالي كه ديگر پرستوهاي شهر را شريك جشن خود مي‌كردند، مرد متنظر هنوز از آمدن يارانش در سه نقطه مبهم و نامعلوم انتظاري تلخ را تلخ‌تر مي‌ديد صدايش را مي‌فرستاد و مي‌گفت: (الو الو الو الو صدايم را داري... الو...)

نوعي دوست داشتن

نمي‌دانستم چگونه به اين مرد تنها، كه ساعت‌ها، تا سحرگاه، در دفتر كار كوچكش مي‌نشست و مي‌نوشت و با اندك روزي روزگار مي گذرانيد بگويم: (دوستت دارم.)

من هم تنهايم مثل تو.

نه اينكه نويسنده باشم. من هم مي‌توانم در كنار تو.

شريك روزگار تو باشم، تلخ يا شيرين، نمي دانم!

دوست داشتم بگويم من هم مي‌توانم در توليد فرهنگي و ادبي تو كه مصرف آنچناني در اين جامعه ندارد شريك بشوم.

چگونه مي‌توانستم به او بگويم: (دوستت دارم.)

چه روزها و شب‌هايي بود كه مي‌خواستم خودم را با هر بهانه‌اي به او نزديك نمايم.

نمي‌دانستم چگونه، واقعاً نمي دانستم!

به تنها دوستم مهناز كه متأهل بود حرفهايم را مي‌گفتم. او كانون خانوادگي گرمي داشت با شوهري كه دست فروش بود.

او مي‌گفت: (به دنبال بهانه نگرد برو به او بگو دوستش داري برو.)

اما جرأت نزديك شدن به او نداشتم.

روزها همه فكرم اين بود كه خودم را به او نزديك نمايم.

به كسي كه سالها قبل همسرش او را تنها گذاشته و رفته بود!

مي‌ترسيدم او در مورد زن‌ها نظر خوبي نداشته باشد.

همچنان با اين فكر كه چگونه خودم را به او نزديك نمايم.

روزگار مي‌گذراندم تا اينكه...

در غروب يكي از روزها كه از خانه دوستم مهناز مي‌آمدم.

برق دفتر كارش را روشن ديدم كه با صداي بلند با كسي كه نمي دانستم چه كسي هست تلفني گفتگو مي‌كرد...

او در مورد مرگي مي‌گفت كه خود قاتل آن بوده است.

و اين جمله را مداوم تكرار مي‌كرد كه مجبور بوده است.

با شنيدن واژه قتل، تمام بدنم لرزيد.

واقعاً، آيا اين مرد تنها كه پاكي و صداقت و درستي را در چهره و وجودش مي‌ديدم مرتكب قتل شده است؟!

نه برايم باور كردني نبود.

حتماً براي اين عمل زشت رنج مي‌كشيد كه مجبور شد به دوستش اعتراف كند تا اندكي به آرامش دروني دست يابد.

مجبور شدم-

جريان قاتل بودن او را به مهناز بگويم. و از او خواهش كردم كه با كسي در ميان نگذارد و او پذيرفت.

روز بعد، كه انگار روي اين موضوع زياد فكر كرده بود بمن گفت: (چرا با پليس در ميان نمي‌گذاري؟)

ترسيدم و گفتم: (ممكن است محكوم به اعدام شود!)

اما او مانند يك آدم با تجربه گفت: (ممكن است البته اگر پليس ديرتر متوجه شود ولي اگر زود اعتراف كند امكان ابد يا چند سال ماندن او دارد و آزاد مي‌شود.)

البته اين نظر او بود كه نمي‌دانستم تا چه حد درست است.

بعد فكر كردم ممكن است تا مدتي كوتاه آزاد باشد بعد حتماً او را دستگير كرده و به زندان خواهند انداخت.

بيچاره مرد تنها! حتماً كسي آزار و اذيتش مي‌كرد و او مجبور به قتلش بوده؛ در غير اين صورت فكر نمي‌‌كنم او حتي جرأت كشتن يك مورچه را داشته باشد!

اما بايد او را از اعدام كردن نجات بدهم بقول مهناز دوستم اگر ديرتر اعتراف كند ممكن است محكوم به مرگ شود!

بايد هر چه زودتر با پليس در ميان بگذارم.

شايد پس از چند سال زندان ماندن و آزاد شدن بتوانم به او بگويم دوستت دارم و او راضي شود با من زندگي كند!

*

سرانجام، فرداي آن روز با پليس در ميان گذاشتم.

اما خواهش كردم نامي از من برده نشود، ولي چگونه، من كه تنها شاهد اعتراف به قتل او بودم حتماً مرا با او روبرو خواهند كرد.

عصر همان روز چند پليس به دفتر او هجوم بردند و او را كه مشغول نويسندگي بود دستگير كرده و به اداره آگاهي بردند.

و فرداي آن روز عصر مرا به اداره آگاهي خواستن تا اعتراف نمايم كه شخصاً اعتراف به قتل او را شنيده‌ام.

و مرا با او كه كمي هراس زده و مضطرب و اندوه زده بود، روبرو كردند در اولين نگاه نزديك من با او، بيش از گذشته در دلم نشست و شديداً پشيمان شدم كه چرا من اين خبر ناگوار و بد را به اطلاع پليس برسانم تا آنها فقط از من تشكر نمايند: (لعنت بر من، لعنت)

نويسنده گفت: (شما شاهد قتل بوده‌ايد يا شنيده‌ايد؟)

: (ناخواسته و نادانسته از كنار دفتر كار شما مي گذشتم كه تلفني به دوست خود اعتراف كرده ايد كه كسي را كشته‌ايد!)

مرد خنديد و گفت: (ناخواسته و نادانسته استراق سمع مي‌كنيد.)

مأمور گفت: (دوستي كه اعتراف كرده‌ايد چه كسي بوده؟)

مرد نويسنده اسم و نشاني او را نوشت گفت: (بفرمائيد.)

و پس از ربع ساعت دوستش را به اداره آگاهي آوردند كه فهميدم دوست او برادرم بوده! شديداً متحير شدم كه واقعاً برادرم دوست او بوده!

برادرم با ديدنم گفت: (آبجي رقيه چرا اين كار كرديد اصلاً فكر كرديد كه چكار زشتي كرديد؟)

سكوت كردم و واقعاً جوابي براي او نداشتم كاش دوست داشتم را با برادرم در ميان مي‌گذاشتم.

انگاه برادرم به اطلاع مأمورين رسانيد كه: دوست متهم من يك نويسنده است و اين واقعه فقط در داستان او انجام گرفته كه من مشاور نويسندگي او بوده‌ام.)

و براي مأمورين اين جريان يا حادثه كاذب و داستاني را كاملاً توضيح داده و با عذرخواهي از طرف اداره آگاهي او را آزاد كردند تا به ادامه كارش بپردازد. و مرا بخاطر استراق سمع جريمه نقدي كردند كه مرد نويسنده مرا بخشيد...

*

چند روز از اين واقعه گذشت و براي عذرخواهي خودم را به دفتر كارش شدم تا جريان واقعي را با او درميان بگذارم، اما...

اما باز هم نتوانستم به او بگويم كه دوستش دارم ولي بنا به پشنهاد او پذيرفتم كه نوشته‌هايش را پاكنويس نمايم.

اين بهانه‌اي شد تا در سر فرصت به او بگويم كه واقعاً دوستش دارم...

كجا؟

پرنده‌اي كه مرا نوشيد، راحت شد، و اشكهايم را در گوشه‌هاي لب لرزانم ريخت، شوري اندوهناكش جهان درونم را طغيان زده كرد.

دودها، حمله دودهاي مسموم، فكرم را رنگي كرد، سياه، زرد، كبود!

برادر، برادرم را ديدم. چاق بود، به اندازه نيمي از سردي‌هاي دنيا، آنقدر چاق، تا مرا كوچكتر از دانه گندم ببيند. گندم، گندمي كه پرنده‌ها مي‌خورند تا حيات يابند.

آنگاه مزرعه وسيعي را به ابعاد نگاهم، درو كردم، تا قرص ناني بسازم براي سگها!

سگي كه اسمش مبهم بود، توي پاهايم بازي مي‌كرد، نفسش را مي‌ريخت توي تنم.

لذت كبودي داشت، لذت، پرنده‌اي شد نامفهوم و مبهم‌تر از حيات.

آنگاه پر كشيدن پرنده را توي آسمان پرواز ديدم، چرخشي زد بروي افكار درهم ريخته و آمد و آمد و آمد، نشست.

روي شانه‌هايم. پرنده كبوتر بود، فكر بود، حال و هواي قشنگي داشت، اما برادرم نفهميد، چون توي چاقيش فقط گونه هاي سرخش را مي‌ديد و مي‌خنديد، مي خنديد بخاطر هيچ، آنهم تا حد تركيدن!

و من با او، بدون هيچ سازشي، روي خط فاصله روي سه نقطه مبهم افتادم.

پرنده، تشنه بود، تشنه نوشيدنِ من.

و من، نوشيده مي‌شدم؛ مثل سگم كه هميشه زبانش از تشنگي مي‌افتاد روي تنم، نه، روي دلم. نه روي اشكهايم تا سيرابش كنم و... كردم.

و شانه‌هايم، فكر بال درآوردن داشت و مي‌خاريد.

و او با چنگ‌هاي ظريفش شانه‌هايم را مي‌خاراند.

انگار فكر در آوردنش تمام نمي‌شد؛ و بال‌هايم را كسي، حتي برادرم نمي‌ديد زيرا تنها آدم بدون قلب دنيا بود كه از باور كردن ديگران لذت مي برد و مي‌خنديد و مي‌خنديد...

مي‌خنديد به خواهرم كه قلب ساعتي داشت تا براحتي عاشق نشود؛ و بسختي عشق را فراموش نكند؛ اما او هم عاشق شد، عاشق خيلي از چيزهاييي كه ديگران دوست داشتند، عشق‌هاي ساده‌تر از گلها، پروانه‌ها، سنجاقكها، ابرها و درياها و يا مثل همين كاغذهاي بدون خط، بدون شعر...

اما، او هم مي‌خنديد و چاق مي‌شد...

با اين حال هنوز فكر شانه‌هايم بودم، حتي روزهاي باراني.

فكر خارش شانه‌هايم، بالهايم را بزرگتر مي‌كرد.

ولي بالهايم، فكر هجرت را روي شانه‌هايم مي‌ريخت، دور از برادرم.

خواهرم و تنهائيم كه به سگم، به كبوترم و قاطرم سپرده بودم كه لبخندي مبهم داشت.

كاش كسي فكر فهميدن بالهايم را داشت كه فكر سفري دور و دراز را به تن خويش مي‌سپرد... آنهم تا حد هم آغوشي من و زمين.

طعم زمين، تلخي فلسفه زيستن را شيرين مي‌كرد.

آنگاه فكر زيستن، لبخندي روي صورت قاطرم انداخت و شعري شد روي سر سگم تا شاعرانه‌ترين روزهايش را براي جهان بسرايد.

در نيمه راه بوديم با اولين مانع وحشتي تمام تنم را گرفت، با ديدن افعي.

قاطرم گفت، سگم گفت، كبوترم گفت: هراس؟!

و نيمي از وجود ما هراس شد.

قاطرم گفت: زندگي در حركت است و انديشه.

سگم گفت: و اميد رفتن را توي روزهاي شاعرانه‌اي مي‌سرايم.

كبوترم گفت: هدف پرواز است.

اكنون افعي فكر حمله داشت. ولي ما عقب ننشستيم، سكوت نكرديم و هر آنچه داشتيم از وحشت ديدن او، روي او ريختيم...

چقدر زيبا شد وحشت ديدن افعي كه فكر حمله سوي ما داشت...

در اين هنگامه نابهنگام آسمان ابري شد. سياه و سياه‌تر شد. و رعدي از تاريكي سوي نااميدي كهنه ما زده شد.

افعي هراسناك با رقصي نا اميدانه و نا بخردانه سوي لانه خود رفت. رفت و رفت تا آمدن صداي خنده سگ كه شاعرانه بود!

و بار ديگر، حركت آغاز شد از جهاني خاكي سوي جهان سنگي و آهني...

و رفتيم و رفتيم. وقتي رسيذيم آفتاب روي تن مهيب آهن‌ها، سنگ‌ها، صداها افتاده بود...

صدايي غرنده‌تر از انفجار درد كه از آسمان‌ها و زمين مي‌گذشتند. و گاه برمي‌گشتند سوي فكر ما كه داشت بزرگ و بزرگتر مي‌شد...

رسيديم.

اما انگار كسي رسيدن ما را نمي‌ديد؛ كه چگونه بالهايم بزرگتر از فكرم شده بود.

يارانم، گيج ماندن شون.

سگم فكر سرودن با زوزه هايش را در دل سنگ‌ها و آهن‌ها و صداها مي ريخت...

آنقدر سرد تا حد سروده شدن ما در ميان آنچه بوديم و نبوديم. شعر به شكل نور شد نوري كه به سكوت مي‌رسيد...

و مانديم تا حد كهنه شدن زمان در تن ما و تباه شدن در حوالي آهن‌ها، سنگ‌ها، و صداها...

و خوابيديم، آنقدر، تا اينكه زندگي از عشق خالي شد.

اما فكر كجا رفتن ما را بيدار مي‌كرد تا حد ويراني انديشه‌هاي ما!

و اين ويراني و گيجي و گنگي، فكر ديگر باره رفتن به سر آنها انداخت كه مقصودي معلوم داشتند.

و سگ، فكر رفتن را با زوزه‌هاي اندوهناكش به پاهايش انداخت و رفت و رفت و رفت؛ كجا؟!

قاطرم گفت، كبوترم گفت،: بگذار برود؛ او سوي معصوميت پاك گمشده خود مي‌رود...

او مي‌خواهند شعرهايش را به زندگي برساند...

و شب شد و روز، روز شد و شب ديگر، تا اينكه فكر رفتن روي بالهاي كبوتر افتاد، بي تابي مي‌كرد و قرار ماندنش بريده مي‌شد تا اينكه به بهانه‌اي گفت به من با جفتم زيباتر مي‌شوم. گفتم: بهانه‌ي قشنگي است.

چيزي نشنيد تا روز بيداري؛ وقتي برخاستم. او از همه آهن‌ها و سنگ‌ها گذشته بود. سريع‌تر از عقربه‌هاي ساعت، سريع‌تر از ثمره بهم زدن حوصله‌ها. قاطرم گفت: او به اصليت خود بر مي‌گردد به بهانه جفتي كه او را زيباتر كند.

اما او به گندم مي‌انديشيد به حيات، كه طعم آدم‌هاي رها شده دارد.

و او رفت و قاطرم مرا غرق لبخندهاي پاره پاره شده در تن آهن‌ها صداها كرد و گفت: من ماندم و تو، تا حوصله‌هاي گمشده خود را بيابم كه نيافتم و تو ماندي تا با پر پروازت، نفسي ديگر به ارزش‌هاي گمشده بدهي كه هنوز در تو گم شده‌اند، و اگر ما بمانيم جهان قفسي مي‌شود براي زيستن نه زندگي. آنگاه نگاهي واپيسن به آهن‌ها و سنگ‌ها و صداها انداخت.

گفت: من اگر بمانم در تن همه اين‌هايي كه مي‌بينم ريخته مي‌شوم تا حد نيستي، پس بايد بروم تا به تولد دوباره‌اي بينديشم. و در پس انتهاي شبي ديگر، خود را به پاهايش سپرد و با حوصله يافته شده در تن خود، از كنار همه آنچه كه مي‌ديد رفت. رفت.

با همه لبخندهاي قشنگي كه داشت: و من ماندم با همه خاطره‌هاي مانده در بالهايم، در پس روز و شبي ديگر و روزهايي كه در پس آن مي‌آمد؛ بي آنكه خود را به عادت‌ها تن در دهم...

سرانجام،؛ تنهاي تن‌ها، سوي خود برگشتم، سوي ديار جان و مي‌رفتم و رفتم و رفتم...

كاش كسي جنون عاشقانه رفتنم را مي‌ديد كه چقدر سبك سرانه‌تر از يك آه و دم شده بودم؛ زيبا و زيباتر از همه ترانه‌هاي ناسروده جهان.


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 10:37  توسط فرزین فخر یاسری  | 

خواب خنده سودابه

سودابه چون حاکم شد ، حکم به ساختن کوره های آتشین کرد .آنگاه تمام خنجرها را از خانه و حجره آوردند ، تا قطعه آهنی بسازند که بتواند حکم به ساخت زیباترین و بزرگترین دیس های دنیا را بدهد ، اما وزیر حکم را نپذیرفت و مخالفت کرد و دیس ها را شکست .

پس از آن هر کجا و هرچه خنجر و دیس دیدند  به حکم حاکم و وزیر ، دیگر ندیدند . تا این که حاکم سرزمین همسایه که دشمن دیرینه آنها بود به بهانه ای آغاز حمله کرد ، اما نه خنجری بود ونه دیسی که سپر بلای نارسیده بسازند ؛ سودابه تلخ خنده ای کرد و پلک گشود ...

***

سودابه از خواب بیدار شد و خود را در آینه ای دید و با شانه ای موهایش را مرتب کرد .چیزی ناچیز خورد و راهی کار خود شد ،اداره رایانه .

دستور کار را داخل رایانه کرد ، روی نگاه و دهان باز متحیر او آمد : منم کاوه روی خنده تو ، زهر از همان خنجری می ریزم که تو سوزاندی .

وحشت سودابه تمام خنده ی متحیرش را ریخت و با دکمه ای تمام جملات را پاک کرد ،آشفته به طرف مسئول فنی رایانه رفت . گفت : تشریف بیاورید ، یک لحظه لطفا ً !

وقتی آمد دکمه ای دیگر زد که یخ بسته بود . یکی از پنجره ها را باز کرد و گفت :

چقدر گرمه ! سودابه خندید و گفت : اما اینکه ...

صدای گنجشکی تصاویر واژه ای رایانه را دگرگون کرد و صفحه پاک شد .

مسئول فنی خندید و گفت : به دنبال همکارم کاوه بفرستید ، اوضاع کار دست اوست . به این حکم همه ساکت شدند تا اینکه یکی گفت : از او اسلحه سوخته گرفتند . ..هنوز در بنده ...برای یک سری تحقیقات ...دیروز گرفتند .

مسئول فنی دستور باز کردن رایانه و رسیدگی کار دستگاه را داد . بار دیگر دستگاه را پس از بررسی بستند و دکمه ها را زدند . مستطیل ها ی بزرگ  با وا ژه های بزرگتر بشکل پرواز در آمدند که شکل پروانه ای را داشت ، گفت : خاموش کنید ، تا فردا .

سودابه خود را برای ناهار به خانه رسانید ،ناهار خورد و رفت برای خواب قیلوله با کتابی در دست .

***

...هنوز حاکم بود ،شنید مردی آمده است با گلهای لاله و شقایق .اجازه ورود می خواهد و آمد با چهره ای مبهوت . شکلی از انسان و فرشته . که در دستش گلها آذین بند خنجری طلا یی بودند . در دیسی که از زیباترین های دنیا بود ، چون آینه هر کس در آن خود را زیبا می دید . سودابه خندید . وزیر تلخ کرد که شهر پر از خنجر است برای دیس ها ...

از وحشت فریادش ، سودابه بیدار شد ...

***

اولین ستاره در آسمان غروب درخشید ، روی پنجره نگاه ِ سودابه تلفن زنگ زد . گوشی را برداشت ، شنید : کاوه آزاد شد ...

 گفت : خوشحالم کردی .

رایانه با دستهای کاوه به کار افتاد . گفت : پس فردا او را هم می بینم .

گوشی را با تمام شعف و شادی گذاشت و با یک آهنگ ملایم ضبط صوت خود را به ستارگان ِ  آسمان سپرد ...

 


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 11:37  توسط فرزین فخر یاسری  | 

                                                     نوعي دوست داشتن

نمي‌دانستم چگونه به اين مرد تنها، كه ساعت‌ها، تا سحرگاه، در دفتر كار كوچكش مي‌نشست و مي‌نوشت و با اندك روزي روزگار مي گذرانيد بگويم: (دوستت دارم.)

من هم تنهايم مثل تو.

نه اينكه نويسنده باشم. من هم مي‌توانم در كنار تو.

شريك روزگار تو باشم، تلخ يا شيرين، نمي دانم!

دوست داشتم بگويم من هم مي‌توانم در توليد فرهنگي و ادبي تو كه مصرف آنچناني در اين جامعه ندارد شريك بشوم.

چگونه مي‌توانستم به او بگويم: (دوستت دارم.)

چه روزها و شب‌هايي بود كه مي‌خواستم خودم را با هر بهانه‌اي به او نزديك نمايم.

نمي‌دانستم چگونه، واقعاً نمي دانستم!

به تنها دوستم مهناز كه متأهل بود حرفهايم را مي‌گفتم. او كانون خانوادگي گرمي داشت با شوهري كه دست فروش بود.

او مي‌گفت: (به دنبال بهانه نگرد برو به او بگو دوستش داري برو.)

اما جرأت نزديك شدن به او نداشتم.

روزها همه فكرم اين بود كه خودم را به او نزديك نمايم.

به كسي كه سالها قبل همسرش او را تنها گذاشته و رفته بود!

مي‌ترسيدم او در مورد زن‌ها نظر خوبي نداشته باشد.

همچنان با اين فكر كه چگونه خودم را به او نزديك نمايم.

روزگار مي‌گذراندم تا اينكه...

در غروب يكي از روزها كه از خانه دوستم مهناز مي‌آمدم.

برق دفتر كارش را روشن ديدم كه با صداي بلند با كسي كه نمي دانستم چه كسي هست تلفني گفتگو مي‌كرد...

او در مورد مرگي مي‌گفت كه خود قاتل آن بوده است.

و اين جمله را مداوم تكرار مي‌كرد كه مجبور بوده است.

با شنيدن واژه قتل، تمام بدنم لرزيد.

واقعاً، آيا اين مرد تنها كه پاكي و صداقت و درستي را در چهره و وجودش مي‌ديدم مرتكب قتل شده است؟!

نه برايم باور كردني نبود.

حتماً براي اين عمل زشت رنج مي‌كشيد كه مجبور شد به دوستش اعتراف كند تا اندكي به آرامش دروني دست يابد.

مجبور شدم-

جريان قاتل بودن او را به مهناز بگويم. و از او خواهش كردم كه با كسي در ميان نگذارد و او پذيرفت.

روز بعد، كه انگار روي اين موضوع زياد فكر كرده بود بمن گفت: (چرا با پليس در ميان نمي‌گذاري؟)

ترسيدم و گفتم: (ممكن است محكوم به اعدام شود!)

اما او مانند يك آدم با تجربه گفت: (ممكن است البته اگر پليس ديرتر متوجه شود ولي اگر زود اعتراف كند امكان ابد يا چند سال ماندن او دارد و آزاد مي‌شود.)

البته اين نظر او بود كه نمي‌دانستم تا چه حد درست است.

بعد فكر كردم ممكن است تا مدتي كوتاه آزاد باشد بعد حتماً او را دستگير كرده و به زندان خواهند انداخت.

بيچاره مرد تنها! حتماً كسي آزار و اذيتش مي‌كرد و او مجبور به قتلش بوده؛ در غير اين صورت فكر نمي‌‌كنم او حتي جرأت كشتن يك مورچه را داشته باشد!

اما بايد او را از اعدام كردن نجات بدهم بقول مهناز دوستم اگر ديرتر اعتراف كند ممكن است محكوم به مرگ شود!

بايد هر چه زودتر با پليس در ميان بگذارم.

شايد پس از چند سال زندان ماندن و آزاد شدن بتوانم به او بگويم دوستت دارم و او راضي شود با من زندگي كند!

*

سرانجام، فرداي آن روز با پليس در ميان گذاشتم.

اما خواهش كردم نامي از من برده نشود، ولي چگونه، من كه تنها شاهد اعتراف به قتل او بودم حتماً مرا با او روبرو خواهند كرد.

عصر همان روز چند پليس به دفتر او هجوم بردند و او را كه مشغول نويسندگي بود دستگير كرده و به اداره آگاهي بردند.

و فرداي آن روز عصر مرا به اداره آگاهي خواستن تا اعتراف نمايم كه شخصاً اعتراف به قتل او را شنيده‌ام.

و مرا با او كه كمي هراس زده و مضطرب و اندوه زده بود، روبرو كردند در اولين نگاه نزديك من با او، بيش از گذشته در دلم نشست و شديداً پشيمان شدم كه چرا من اين خبر ناگوار و بد را به اطلاع پليس برسانم تا آنها فقط از من تشكر نمايند: (لعنت بر من، لعنت)

نويسنده گفت: (شما شاهد قتل بوده‌ايد يا شنيده‌ايد؟)

: (ناخواسته و نادانسته از كنار دفتر كار شما مي گذشتم كه تلفني به دوست خود اعتراف كرده ايد كه كسي را كشته‌ايد!)

مرد خنديد و گفت: (ناخواسته و نادانسته استراق سمع مي‌كنيد.)

مأمور گفت: (دوستي كه اعتراف كرده‌ايد چه كسي بوده؟)

مرد نويسنده اسم و نشاني او را نوشت گفت: (بفرمائيد.)

و پس از ربع ساعت دوستش را به اداره آگاهي آوردند كه فهميدم دوست او برادرم بوده! شديداً متحير شدم كه واقعاً برادرم دوست او بوده!

برادرم با ديدنم گفت: (آبجي رقيه چرا اين كار كرديد اصلاً فكر كرديد كه چكار زشتي كرديد؟)

سكوت كردم و واقعاً جوابي براي او نداشتم كاش دوست داشتم را با برادرم در ميان مي‌گذاشتم.

انگاه برادرم به اطلاع مأمورين رسانيد كه: دوست متهم من يك نويسنده است و اين واقعه فقط در داستان او انجام گرفته كه من مشاور نويسندگي او بوده‌ام.)

و براي مأمورين اين جريان يا حادثه كاذب و داستاني را كاملاً توضيح داده و با عذرخواهي از طرف اداره آگاهي او را آزاد كردند تا به ادامه كارش بپردازد. و مرا بخاطر استراق سمع جريمه نقدي كردند كه مرد نويسنده مرا بخشيد...

*

چند روز از اين واقعه گذشت و براي عذرخواهي خودم را به دفتر كارش شدم تا جريان واقعي را با او درميان بگذارم، اما...

اما باز هم نتوانستم به او بگويم كه دوستش دارم ولي بنا به پشنهاد او پذيرفتم كه نوشته‌هايش را پاكنويس نمايم.

اين بهانه‌اي شد تا در سر فرصت به او بگويم كه واقعاً دوستش دارم...

كجا؟

پرنده‌اي كه مرا نوشيد، راحت شد، و اشكهايم را در گوشه‌هاي لب لرزانم ريخت، شوري اندوهناكش جهان درونم را طغيان زده كرد.

دودها، حمله دودهاي مسموم، فكرم را رنگي كرد، سياه، زرد، كبود!

برادر، برادرم را ديدم. چاق بود، به اندازه نيمي از سردي‌هاي دنيا، آنقدر چاق، تا مرا كوچكتر از دانه گندم ببيند. گندم، گندمي كه پرنده‌ها مي‌خورند تا حيات يابند.

آنگاه مزرعه وسيعي را به ابعاد نگاهم، درو كردم، تا قرص ناني بسازم براي سگها!

سگي كه اسمش مبهم بود، توي پاهايم بازي مي‌كرد، نفسش را مي‌ريخت توي تنم.

لذت كبودي داشت، لذت، پرنده‌اي شد نامفهوم و مبهم‌تر از حيات.

آنگاه پر كشيدن پرنده را توي آسمان پرواز ديدم، چرخشي زد بروي افكار درهم ريخته و آمد و آمد و آمد، نشست.

روي شانه‌هايم. پرنده كبوتر بود، فكر بود، حال و هواي قشنگي داشت، اما برادرم نفهميد، چون توي چاقيش فقط گونه هاي سرخش را مي‌ديد و مي‌خنديد، مي خنديد بخاطر هيچ، آنهم تا حد تركيدن!

و من با او، بدون هيچ سازشي، روي خط فاصله روي سه نقطه مبهم افتادم.

پرنده، تشنه بود، تشنه نوشيدنِ من.

و من، نوشيده مي‌شدم؛ مثل سگم كه هميشه زبانش از تشنگي مي‌افتاد روي تنم، نه، روي دلم. نه روي اشكهايم تا سيرابش كنم و... كردم.

و شانه‌هايم، فكر بال درآوردن داشت و مي‌خاريد.

و او با چنگ‌هاي ظريفش شانه‌هايم را مي‌خاراند.

انگار فكر در آوردنش تمام نمي‌شد؛ و بال‌هايم را كسي، حتي برادرم نمي‌ديد زيرا تنها آدم بدون قلب دنيا بود كه از باور كردن ديگران لذت مي برد و مي‌خنديد و مي‌خنديد...

مي‌خنديد به خواهرم كه قلب ساعتي داشت تا براحتي عاشق نشود؛ و بسختي عشق را فراموش نكند؛ اما او هم عاشق شد، عاشق خيلي از چيزهاييي كه ديگران دوست داشتند، عشق‌هاي ساده‌تر از گلها، پروانه‌ها، سنجاقكها، ابرها و درياها و يا مثل همين كاغذهاي بدون خط، بدون شعر...

اما، او هم مي‌خنديد و چاق مي‌شد...

با اين حال هنوز فكر شانه‌هايم بودم، حتي روزهاي باراني.

فكر خارش شانه‌هايم، بالهايم را بزرگتر مي‌كرد.

ولي بالهايم، فكر هجرت را روي شانه‌هايم مي‌ريخت، دور از برادرم.

خواهرم و تنهائيم كه به سگم، به كبوترم و قاطرم سپرده بودم كه لبخندي مبهم داشت.

كاش كسي فكر فهميدن بالهايم را داشت كه فكر سفري دور و دراز را به تن خويش مي‌سپرد... آنهم تا حد هم آغوشي من و زمين.

طعم زمين، تلخي فلسفه زيستن را شيرين مي‌كرد.

آنگاه فكر زيستن، لبخندي روي صورت قاطرم انداخت و شعري شد روي سر سگم تا شاعرانه‌ترين روزهايش را براي جهان بسرايد.

در نيمه راه بوديم با اولين مانع وحشتي تمام تنم را گرفت، با ديدن افعي.

قاطرم گفت، سگم گفت، كبوترم گفت: هراس؟!

و نيمي از وجود ما هراس شد.

قاطرم گفت: زندگي در حركت است و انديشه.

سگم گفت: و اميد رفتن را توي روزهاي شاعرانه‌اي مي‌سرايم.

كبوترم گفت: هدف پرواز است.

اكنون افعي فكر حمله داشت. ولي ما عقب ننشستيم، سكوت نكرديم و هر آنچه داشتيم از وحشت ديدن او، روي او ريختيم...

چقدر زيبا شد وحشت ديدن افعي كه فكر حمله سوي ما داشت...

در اين هنگامه نابهنگام آسمان ابري شد. سياه و سياه‌تر شد. و رعدي از تاريكي سوي نااميدي كهنه ما زده شد.

افعي هراسناك با رقصي نا اميدانه و نا بخردانه سوي لانه خود رفت. رفت و رفت تا آمدن صداي خنده سگ كه شاعرانه بود!

و بار ديگر، حركت آغاز شد از جهاني خاكي سوي جهان سنگي و آهني...

و رفتيم و رفتيم. وقتي رسيذيم آفتاب روي تن مهيب آهن‌ها، سنگ‌ها، صداها افتاده بود...

صدايي غرنده‌تر از انفجار درد كه از آسمان‌ها و زمين مي‌گذشتند. و گاه برمي‌گشتند سوي فكر ما كه داشت بزرگ و بزرگتر مي‌شد...

رسيديم.

اما انگار كسي رسيدن ما را نمي‌ديد؛ كه چگونه بالهايم بزرگتر از فكرم شده بود.

يارانم، گيج ماندن شون.

سگم فكر سرودن با زوزه هايش را در دل سنگ‌ها و آهن‌ها و صداها مي ريخت...

آنقدر سرد تا حد سروده شدن ما در ميان آنچه بوديم و نبوديم. شعر به شكل نور شد نوري كه به سكوت مي‌رسيد...

و مانديم تا حد كهنه شدن زمان در تن ما و تباه شدن در حوالي آهن‌ها، سنگ‌ها، و صداها...

و خوابيديم، آنقدر، تا اينكه زندگي از عشق خالي شد.

اما فكر كجا رفتن ما را بيدار مي‌كرد تا حد ويراني انديشه‌هاي ما!

و اين ويراني و گيجي و گنگي، فكر ديگر باره رفتن به سر آنها انداخت كه مقصودي معلوم داشتند.

و سگ، فكر رفتن را با زوزه‌هاي اندوهناكش به پاهايش انداخت و رفت و رفت و رفت؛ كجا؟!

قاطرم گفت، كبوترم گفت،: بگذار برود؛ او سوي معصوميت پاك گمشده خود مي‌رود...

او مي‌خواهند شعرهايش را به زندگي برساند...

و شب شد و روز، روز شد و شب ديگر، تا اينكه فكر رفتن روي بالهاي كبوتر افتاد، بي تابي مي‌كرد و قرار ماندنش بريده مي‌شد تا اينكه به بهانه‌اي گفت به من با جفتم زيباتر مي‌شوم. گفتم: بهانه‌ي قشنگي است.

چيزي نشنيد تا روز بيداري؛ وقتي برخاستم. او از همه آهن‌ها و سنگ‌ها گذشته بود. سريع‌تر از عقربه‌هاي ساعت، سريع‌تر از ثمره بهم زدن حوصله‌ها. قاطرم گفت: او به اصليت خود بر مي‌گردد به بهانه جفتي كه او را زيباتر كند.

اما او به گندم مي‌انديشيد به حيات، كه طعم آدم‌هاي رها شده دارد.

و او رفت و قاطرم مرا غرق لبخندهاي پاره پاره شده در تن آهن‌ها صداها كرد و گفت: من ماندم و تو، تا حوصله‌هاي گمشده خود را بيابم كه نيافتم و تو ماندي تا با پر پروازت، نفسي ديگر به ارزش‌هاي گمشده بدهي كه هنوز در تو گم شده‌اند، و اگر ما بمانيم جهان قفسي مي‌شود براي زيستن نه زندگي. آنگاه نگاهي واپيسن به آهن‌ها و سنگ‌ها و صداها انداخت.

گفت: من اگر بمانم در تن همه اين‌هايي كه مي‌بينم ريخته مي‌شوم تا حد نيستي، پس بايد بروم تا به تولد دوباره‌اي بينديشم. و در پس انتهاي شبي ديگر، خود را به پاهايش سپرد و با حوصله يافته شده در تن خود، از كنار همه آنچه كه مي‌ديد رفت. رفت.

با همه لبخندهاي قشنگي كه داشت: و من ماندم با همه خاطره‌هاي مانده در بالهايم، در پس روز و شبي ديگر و روزهايي كه در پس آن مي‌آمد؛ بي آنكه خود را به عادت‌ها تن در دهم...

سرانجام،؛ تنهاي تن‌ها، سوي خود برگشتم، سوي ديار جان و مي‌رفتم و رفتم و رفتم...

كاش كسي جنون عاشقانه رفتنم را مي‌ديد كه چقدر سبك سرانه‌تر از يك آه و دم شده بودم؛ زيبا و زيباتر از همه ترانه‌هاي ناسروده جهان.


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 11:33  توسط فرزین فخر یاسری  | 

                                                                 لالایی

فقط توانستم یکی از دستهایم را تکان بدهم .آنهم رفت روی گونه های سرد و لرزان مادرم که کنار گهواره ام نشسته بود ،داشت مرا با لالایی هایش بزرگ می کرد ،شاید به ابعاد تمام آسمانی که همیشه برایم آبی بود نه ابری و تیره .

در آسمانی که آواز پرندگانش،زیباترین نغمه های عاشقانه زندگی را برایم می خوانند ،من با گهواره ام بزرگ می شدم با نفس های گرم مادرم .دوست داشتم یک عقاب باشم که دوستی نزدیکی با قله های سر به فلک کشیده و کوه ها دارد و خود را با خورشید خویشاوند می داند ؛خورشیدی که به همه ستاره ها نور حیاتی می دهد ،ستاره هایی که در شعر شعرا واژه به واژه نقش می گیرند و می خواهم یک کورسویی از همان ستاره ها باشم ،اما هنوز در بند های نقش بسته و محکم گهواره ام بودم و نمی خواستم لحظه ای دور از چشم مادر باشم .

او شیره جانش را برای ماندنم می داد و چقدر معصومانه ،اما من بی رحمانه می مکیدم ،مثل یک ماهی که تمام دریا را می بلعید .دریای بلعیده شده ،شیری بود که مرا به شعور قشنگ عشق و آسمان می رسانید .هنوز ده روزم نشده بود که تمام وسعت زندگیم گهواره ای بود که مادرم با لالایی هایش ساخته بود .پدر لحظه ای در کنارم چشم  نمی بست و تمام خنده های مهربانش را روی من میریخت و غرق قشنگی خنده هایش می شدم و به آرامش بوسه هایش به اعماق نگاهش پناه می بردم .خنده های بوسیده شده می رفت روی نگاه مادرم تا با وجودش مرا با گاهواره ام  در آغوش بگیرد و آنگاه آرام بگوید:«دیدی حا جی خدا ما را فراموش نکرد پس از سه تا بی بی ناز یه کاکل زری بما داد ...»

پدر با تبسمی که بوی زمستانی می داد گفت :« راستش دخترام مال مردمند اما این یکی رو واسه تو می خواستم که پس از مرگم ترو نگه داره ...»

مادر با متانت و حجب اخلاق می گفت :«صد سال باشید شما باشید »

این حرف را آنقدر آرام و آهسته می گفت که فقط دلم می شنید .دلم توی گهواره بود مثل گهواره با لالایی های مادرتوی آسمان آبی پرواز می کرد ،می خواست یک پرنده باشد ،پرنده ای که نتواند زیباترین نغمه های  دنیا را برای مادرش بسراید ،چکار کنم ،دل کوچکم مثل دستهایم کوتاه و بی تقصیر بود که دلبسته مادر شد تا همه وجودش را به خاطر عشق اندک اندک مثل ماهی هایی که گفتم ببلعد .اما ماهی های زندگیم آنقدر زیبا نبودند که بتواند تمام دریای زندگی را ببلعد .انگار همه ی ماهی های دنیا مال من بودند تا همه را بفرستم یک خورشید باشند و سردیهای مرا گرم کنند .

آه ،این شبها چقدر طولانی بود که مادر رابیدار نگه می داشت تا یک پلک ناقابل به هم نزند و نخواهد تا من بیدار بشوم (که چی ؟)تا مرا برای خود و حاجی نگه دارد ،آنهم در آینده ای نا معلوم !!آینده کجا بود  کی می آمد (اصلا باور نمی کنم ) امروز همان آینده دیروز نیست آینده امروز فردا بود که مرا با گاهواره ام  توی دستهای مادر با تلاش پدر چقدر قشنگ بزرگ می کرد .بزرگتر که می شدم شکل گاهواره ام عوض می شد ؛یکی پس از دیگری ،مادر گهواره ام را با گلاب شست و بوسید و گذاشت کنار اطاق ،آنگاه ...هی .. دلش نمی آمد بگذارد توی انبار خانه برای عنکبوتها تا با تارهایشان خانه های قشنگ برای خود بسازند،مگر آنها حق حیات ندارند . فکر می کنم  کار عنکبوتها بد نباشد که خلطره های گذشته زدگی را توی خا نه هایشان حفظ کنند ،لا اقل سالم می مانند .

موریانه ها از ترس عنکبوتها « شاید !» منظور خوردن خاطره ها را ندارند این لعنتی ها همه جا هستند ،اگر بگذارند .

اما من راه افتادم . توی گهواره بزرگتر که توی آن حوضچه بود و باغچه و درختچه های قشنگ  با مرغ و جوجه ها و اردکهای قشنگتر و چه پرنده هایی که توی باغچه با قدم های کوچکم با زی میکردند گویی آنها هم می خواستند با من بزرگ شوند :چکار می کنید چرا دنبالم راه می افتید .«با من می خندند »« صدای مادر گرم و صمیمی می آید :مهدی مهدی جون چی شده چرا می خندی ؟ » صدای خنده هایم مثل آهنگ تصنیفی بود که مادرم را مست می کرد .خودش را بمن رسانید :«خسته شدی پسرم بیا پاهاتوبشویم بیا بالا  حالا بیا ،بابا میاد برای شام . »

همیشه توی سا یه ام مادر بود ،توی سا یه اش با زی می کردم ،ولی سا یه اش بزرگ نبود که بتوانم بازی کنم من احتیاج به گهواره بزرگتر داشتم ،همیشه منتظر بودم تا عصر بشود تا با بزرگتر شدنم از توی دستها و پا ها و شو خی های خواهرانم ،خود را به کو چه ای برسا نم که از گهواره حیات بزرگتر بود .

خواهرانم : افسر ،هاجر و کوچکتر از همه مه لقا ،همگی از درس و مشق عالی و اخلاق متین و محبوب و خانم بودند .

توی شهر ما ،اولین تلفن را پس از شهر بانی ما خریده بودیم که چند ما ه و شاید یکسال که گذشت چد تا از تجار و بزرگتر های شهر هم خریدند .

خا نه ما ، مخصوصا بالای خا نه ما بنگاه معاملات بزرگ های شهر بود .حاج مصطفی تاجر پارچه ،حاج علی نقی رشتی  تاجر ابریشم و پیله ،حاج آقا عزیزی معروف به تا جر کرباس و صحن و از این چیز ها ...اما پدر فقط تاجر پارچه های لوکس بود من که سرم نمی شد و بعد  فهمیدم پارچه های گران قیمت ابریشم و خارجی را خرید و فروش می کند مثل ابریشم خالص و کریپ ژرژ و...

بهر صورت آقایان تاجر که می آمدند پدر مرا پیش آنها می برد تا با چند سرفه از دود قلیانشان مرا به گهواره حیا ط خانه کنار باغچه ها و حوضچه ها و پرنده ها می سپرد ،ولی مگر خواهرانم مخصو صاً ها جر می گذاشت انگار مادر دوم من بود ،حتی نمی گذاشت یک مگس رو ی لباسم یا سرم بنشیند .

:بیا برو بالا .

:نمی رم .

و صدای مادر توی دل ِ من می نشست .

:بزار بمونه هاجر حالا وقت هست .توی حیاط براش بهتره .شب راحت تر می خوا به بزار خسته  بشه ،براش خوبه ،مادر خوبه .

وماندم مثل یک پرنده ،آزادِ راحت و دلبخواه ،هر کجای این حیاط بزرگ پرواز می کردم ،آنهم با دستهای بدون بالهایم .

گنجشک شده بودم ،دلم می خواست به هر شا خه ای پرواز کنم ،جیک جیک کنم هاجر ،نه افسر و مه لقا که کم کم داشت با دفتر خاطراتش خداحافظی می کرد .

پدر صدایم می کرد و من جیک جیک می کردم .به همه با صدای جیک جیک جواب می دادم و صدای گنجشکیم توی خنده هایشان گم می شد .هنوز شب نشده بود و گنجشکها توی آشیا نه هایشان نرفته بودند ،هاجر و مادر مرا می گرفتند و می گفتند و می خندیدند.

:گنجشک اشی مشی یهو نری توی حوض نقا شی.

پدر با این شعر کو دکانه هاجر می خندید و صدای خنده هایش توی آواز گنجشکها گم می شدند و پرده نازک حریری شب روی سر حیا ط خا نه ما پهن می شد .گنجشک ها رفته بودند سکوت بود و شب و ستا ره ها .رویا های کودکا نه ام که همیشه عشق پرواز داشتم ،می خواستم دنیا و آسمانش گهواره من بشود .

...شبها ما توی ایوان چوبی خا نه زیر پشه بند می خوابیدیم .برق خا نه خاموش بود و چشمهایم را به ستارگان دوخته بودم ،اما سرم زیر دستهای زمخت پدر و روی بوسه های مادر بود چه آرامشی...

افسر بزرگتر از مادر شده بود ،همقدش نبود ،مدتها بود سرو صدایی توی خا نه ما راه انداخته می شد .آدمهایی می آمدند و می رفتند و نمی شناختم ما توی سالهای پنجاه بودیم .فکر کردم افسر عروسی دارد اما عروسی نداشت ،پدر داشت او را به نزد یکی از دوستانش که در فرنگ بود برای ادامه تحصیل می فرستاد .یکی از دوستانش با خا نواده آنجا بودند .می گفتند پدرشان امامت جمعه یکی از مساجد فرانسه را در پاریس دارد ،سر در نمی آورم .افسر رفت مانده بود ها جر و مه لقا که از من خیلی بزرگتر بودند و همیشه با جایزه هایشان از مدرسه به خانه می آمدند و پدر با دیدن جایزه هایشان ،جایزه های دیگری برای آنها می خرید .ها جر انگار یک جور دیگر می شد ،نمی شد به آن حسودی گفت !من هم داشتم با خیال گنجشکها بزرگ می شدم و به جای آواز های کودکا نه ام جیک جیک می کردم .ها جر خیلی مواظبم بود ،مدتی از افسر خبری نبود .نبود ببیند که من حالا داشتم مثل یک کبوتر سپید دوست داشتنی توی دستهای پدر و مادر بغ بغو می کردم .پدر می گفت : کاکل زری چه طور شد کبوتر شدی ؟ آنگاه با زبان کودکانه می گفتم :من اولش گنجشک بودم .چون دیدم نمی توانم بالا تر پرواز کنم گفتم : بروم کبوتر بشوم آخه دیگر از روی درخت ها پریدن خسته شدم  می خواستم بالاتر برم .ببینم بالا تر از درخت ها دنیا چه جو ریه.این بود که رفتم سقف خونه ها .

می خواهم دنیا را بیشتر و بهتر ببینم پدر ،دنیای گنجشکها کو چکه و از چشمم افتادند کوچک بودند ،خیلی ،دیگر اهمیتی به انها نمی دادم . چون اصلا تکلیف گنجشکها معلوم نیست .

دوست داشتم وسعت پروازم را از گنجشکها بیشتر کنم و چقدر از کبوتر شدن لذت می بردم .

...با این که پس از ماه ها که خودم را از حیا ط خانه به کوچه ها می رساندم لحظه ای نتوانستم از زیر نگاه هاجر دور باشم .هاجر با کتابی در دست ،در کنار در چوبی خا نه مواظبم بود .من کنار بچه های همسنم به نوجوانی قشنگ خود می رسیدم.با بچه ها کبوتر بازی می کردم ،بچه ها خوشحا لی می کردند و برایم از تکه روز نامه های کهنه پرو بالهای سفید می گذاشتند و اسم مرا گذاشته بودند طوقی.-طوقی اسم قشنگی بود .با این خیال همیشه توی خوا ب هایم روی سقف مساجد و خانه ها پرواز می کردم .چقذر هم دوست پیدا کرده بودم،نه مثل هاجر که دوستی از جنس مخالف خود پیدا کرده بود که پس از ماه ها مراسم عروسیشان با تمام مخالفتهای پدر و بی تفاوتی مادر برگزار شد.

هاجر عاشق شده بود تازه فهمیدم که عشق یعنی چه؟!

پیوند دو نگاه و تپیدن قلب این معنی عشق از نظر من در سیزده و چها رده سالگی بود .وقتی که کبوتر بودم و می رفتم توی دنیای کبوتر ها حتی بالاتر ازسقف خا نه ها حس خوشبختی قشنگی در دلم به وجود می آمد .

داشتم از پانزده سالگیم می گذشتم.زود گذشت ،چقدر هم زود ،این حس کبوتر بودن مرا به بالا تر از سقف خا نه ها و مساجد و فراتر از آشیانه کلاغ ها میبرد.آنهم روی بلند ترین درخت های دنیا .باز هم رسیدم به درختها !چه اتفاق خوبی ،داشتم کلاغ می شدم و قار قار می کردم.

یکی از بچه ها که اسمش محسن بود گفت :کجا می ری مهدی ؟فریاد کشیدم وقار قار می کردم من دیگر کبوتر نیستم طوقی نیستم من حالا یک کلاغم.کلاغی که خبر های خوش برای شما می آورد.شده بودم یک کلاغ پر سیاه خوش خبر و چقدر قار قار می کردم .پدر فهمید ،خندید مثل آنروزهایی که گنجشک و کبوتر شده بودم همیشه می شنیدم :کجا آقا کلاغه...کجا؟

اما خوشحال بودم که مثل بعضی از بچه های کوچه ،بره و سگ و اسب نیستم .محسن بع بع میکرد و داریوش واق واق و حبیب مثل اسب شیهه می کشید .ماشده بودیم گروه تئاتر توی کوچه ، متشکل از حیوانات که بازیگران دائمی صحنه روزگار بودند .شده بودیم عضو دائمی کوچه ،کوچه ما بزرگ بود ،از صبح تا عصر ما روی کوچه ،کوچه روی سر ما خراب و آباد می شد .مرتضی  روی موتور خیالیش ویراژ می داد و عزیز گاهی مثل یک شازده امر و نهی می کرد داریوش هم چقدر در شلوغی کوچه ها برای ترساندن ما واق واق می کرد تا وفاداریش را برای ما ثابت کند .بیچاره محسن مثل یک بره معصوم منتظر آمدن من می شد که کلاغ خوش خبر بودم  خبرش را هم یکی از همسا یه ها به پدرم داد که مهدی همه بچه ها را جمع می کند توی کوچه وتئاتر تشکیل می دهد و باعث سلب آسایش ما می شود .پدرم گفته بود تنبیه می کنم و برای تنبیه پسر کاکل زری اش یک هواپیما کوچک باتری دار خریده بود هواپیما دو برابر وجب دستهایم بود .چقدر از آن لذت می بردم ،بعد بخاطر بستن دهن همسایه ها چند روز از تابستان را رفتیم گیلان .گیلان پر از سبزی و باران.

در سالهای بزرگ شدنم ،افسر خواهر بزرگترم از خاطر می رفت ،هاجر هنوز پایبند عشق خود بود با شوهر خبرنگارش؛و برای کمک خرجی زندگیش خیاطی می کرد.

افسر زندگی خوبی در فرنگ داشت یک بچه آورده بود که خارجی حرف می زد و چقدر با من که دائیش بودم بیگانه بود .مه لقا هنوز درس می خواند و موفق هم بود .

...  کاش هنوز توی گهواره ی مادرم با لالایی هایش زندگی می کردم  و لحظه هایش را با بی خبری می گذراندم تا امروز که کلاغ بودم و داشتم خودم را از کلاغ بودن بیرون می آوردم ؛شده بودم یک عقاب .

شهر گهواره ی بزرگی بود وقتی که پدرم برایم یک موتور گازی گرفت داشتم مثل یک عشق ،یک پرواز در جلد عقاب می رفتم و عکس عقاب را هم روی موتور گازی گذاشتم،دیگر از کلاغ سیاه بودنم خبری نبود .

عقاب یک ابهت و صلابت خاصی توی رویاهایم داشت ،یک قدرت فوق العاده فوق تصورم بود .این احساس لذت قشنگی برایم داشت .

***

  مه لقای کوچک ،حالا داشت به سال اول پزشکی می رفت ،آنهم در تهران و فاصله اش با ما که در کرج بودیم  زیاد نبود،هفته ای یکی دوبار شاید بیشتر خود را به ما می رسانید .خانه من بودم و مادر وپدر با مهمان های تاجرش.پدر با دیدنم با غرور می گفت : عقاب تیز پرواز آمده است و من از عقاب بودنم لذت می بردم .اما این عقاب همیشه دلش نزد مادرش بود ،نزد خواهرهایش وپدر ...پدر به این عشق خانوادگی با افتخار لبخند می زد .دنیا چه گهواره ی خوبی است که آدمها را می خواباند آنهم با لالایی هایش .سرنوشت من شاید همان عقابی بود که در وجودم رشد می کرد .همیشه دوست داشتم پرواز کنم .پریدن وپرواز ،عشق همیشه زندگی من بود .این عشق داشت بیش از پیش رشد می کرد ومن مرحله مرحله توی گهوارهایم زندگی جدیدی پیدا می کردم .هنوز لالایی های مادرم زمزمه ی گوش هایم است ، انگار یکی همیشه برایم می خواند ،مثل آن روزهای کودکی که هنوز گنجشک نشده بودم ،با لالایی های مادرم در آغوش خواهرم هاجر زیر نگا ه های مهربان پدرم و در زمزمه های قلبش زندگی می کردم .لالایی های او مثل زنبق های روی دیوار خا نه ی ما بود ،مثل بنفشه های باغچه و همه ی لاله عباسی ها و شمعدا نی ها و گل های سرخ محمدی قشنگ و سحر آمیز بود ،سحر آمیزتر از آن آواز پرندگانی بود که مرا با رویاهایم به آسمانها پرواز می داد ،دوست داشتم با لالایی های  مادرم مثل پرندگانی چون عقاب روی همه ی کوهها و ابرها پرواز کنم و مرا هم پرواز می داد .

ماهها و سالها می گذشت ،دورانی این عقاب بودنم مرا از گهواره ای به گهواره ای دیگر می برد .در طول و عرض این گهواره ها رنجها و شادیهای زیادی از جامعه و دنیای خودم می دیدم .مادرم پیر می شد و پدرم پیرتر و جهان با آدمهایش فقط یک خیابان داشت که تنها عابر آن من بودم عبور تلخ آن سوزناک بود .چقدر احساس شعر سرودن در جا ده های جهان داشتم .جاده های جهان به کجا می رسید ؟اما داشتم می رسیدم ،انتهایش خدا بود ،مادر بود و پدر ؛که همیشه با نمازش نغمه های عشق را برای خدا می خواند .

مجید ،مجید کی بود ؟نگفتم که او اولین دوستی بود که فقط با او پرواز می کردم مثل یک گنجشک ،گاهی کبوتر و گاهی هم کلاغ و امروز عقاب .پدرش رفتگر بود .مادر نداشت و چیزی به نام لالایی در میان گوشش زمزمه نمی شد وشاید هرگز گهوا ره ای نداشت او شاعری بی نام بود که شعر های رنگین او در لا به لای مجله ها چا پ می شد شعر های او پرنده هایی بودند که تنها به آبی ها می اندیشیدند دوست داشت یک هنرمند واقعی باشد و داشت می شد که پدر را از دست داد ،تنها بود و میبایست برای لقمه ای نان دست به هر کار سخت و طاقت فرسا بزند .رنج می کشید ولی رنجهایش پنهانی بود ،ولی هروقت او را در میان طبیعت میدیدم  تصور می کردم همه ی پرندگان برایش زیبا ترین لالایی های دنیا را می سرایند ؛او همه را با شعر می نوشت گویی زبان پرندگان را بهتر ازخود پرندگان می دانست . گفتم از مادر چه خاطره ای داری .لبخندی زد و با تاثر و تأسف شاعرانه می گفت :مادرم پرندگانی هستند که شکارچیان سنگدل و حریص اورا با تفنگهایشان شکار می کنند تا در قفس هایشان بیاندازند و متوجه شدم همه پرندگانی که در قفس ها آواز می خوانند مادر او هستند ...قفس ها گهواره های کوچک دلتنگی برای او بودند .اما گهواره ای بنام پارک بود در دنیای پر از گهواره های قشنگ ،با رفتن به سال آخر دبیرستان کوچک می شدم دوستان توی پارک ها همه یا گنجشک بودند یا کبوتر ،هیچکدام تصوری حتی از عقاب بودن نداشتند .جز مجید که همیشه به پرواز فکر می کرد ،عقاب برای او کوچک بود .او می خواست فکر قشنگی بنویسد برای چاپ ،و من در شکل هر انسانی ،شکل دیگری می دیدم .اینجا هیچکس مثل خودش نیست و از خود نمی تواند به راحتی به دیگری برسد .نمی دانم چرا ؟

اینجا همه می خواهند به فریبی بزرگ برای رسیدن به دیگران دست یابند .اما چقدر این بره های معصوم زجر می کشند و من داشتم یک عقاب واقعی بزرگتر می شدم و تصور این عقاب بزرگتر بودن باعث می شد تا در دانشکده خلبانی شرکت کنم .و برای رسیدن به این هدف بی رحمانه با کتابها کلنجار رفتم چون باید قبول می شدم تا با بزرگترین گهواره های جهان پرواز کنم.

به یادم می آید که معلم مدرسه می گفت چه آرزویی داری ؟ ومن فقط می گفتم :می خواهم پرواز کنم ،پرواز . بچه ها می خندیدند و می گفتند : پس بالهایت کو...؟

می خواستم هواپیما ها مثل گهواره های مادرم برایم زیباترین لالایی های دنیا را بخوانند .مادر می گفت نه پسرم این کار خطرناکیه ...پدر موافق بود با این هدفی که داشتم افتخار می کردو در کنکور با رتبه خوبی قبول شدم و در مصاحبه هم پذیرفته شدم .در دوران سخت آموزشی مدتی لالایی ها از ذهنم خارج شد اما مقاومت می کردم توانستم به عنوان یک مرد نظامی مقاومت خود را تا آخرین مرحله نشان دهم.

دوران آموزشی خلبانی را با عشق آموختم ،در اولین پرواز با لالایی های مادرم بهترین پرواز را انجام دادم .شاید این اولین پروا ز عشق بود که وقتی فرای ابرها رسیدم به یاد گنجشکها و کبوترها و عقابها افتادم که در وجودم رشد می کردند . در مرخصی کوتاهم وقتی به خا نه رسیدم مادر از افسر گفت از خوشبختی او و مه لقا که دوران تخصصی پزشکی را طی می کرد . او با یک پزشک با اجازه پدر ازدواج کرد و مثل افسر خوشبخت است ؛اما هنوز دلش پیش هاجر بود که نتوانست مثل آنها زندگی راحتی تشکیل دهد . مادر مرا در ساعات آخرین روز که می آمدم مثل همان دوران کودکیم مرا مورد نوازش و نازش قرار می داد آنهم در زیر خنده های پیرانه قشنگ پدر م که با پژواک صدایش می گفت :«بینداز توی گهواره ،بزار قشنگ بخوابه .»

می خندیدم و می گفتم :«اتفاقا من خلبان گهواره های بزرگی هستم . »

پدر با غرور می گفت :«البته ،البته ...»

بعد گفت : «خوشحالم حاج خانم که بیهوده عمرم را در بازار تلف نکردم ،حالا سه تا بی بی خوشبخت دارم و یک دلاور قهرمان .»

بعد آخرین گردشم را تو شهر ،توی پارک ها ،توی همان خاطرات دوران گذشته طی کردم ، آنهم زمانی که جنگ آغاز شده بود ،یک جنگ تاریخی و دفاعی ...

تاریخ داشت گهواره تازه برایم می ساخت .

مادر چقدر پیر شده بود ،احساس  کردم سرود خوان لالایی های زندگیم از پای افتاده است ،صدایش گرفته است مثل سرفه های پیری پدرم پس از کشیدن قلیان اهل خانه همه رفته بودند همه به نوعی با زندگی خوشحالی وبد حالی می کردند .

پس از سالها که عقاب شده بودم امروز با آغاز جنگ یک عقاب پیر ،یک خلبان جوان که عقاب بزرگ آهنی را به هر کجای دنیا می کشانید  پرواز می کند جنگ رسما آغاز شده بود .

و می بایست خودم را برای یک زندگی رزمی عقاب وار آماده می کردم و یکی از جنگده ها را پس از ماه ها آموزش وآزمایش برای دفاع از دشمن به فرماندهی من گذاشتند .  گاهی ساعت ها در برابر این جنگنده می نشستم و به صلابت و قدرت این عقاب آهنی می نگریستم و می اندیشیدم این جنگنده چه گهواره دلهره انگیزی هست که من دوستش داشتم .وقتی به ابهت این عقاب آهنین می نگریستم به یاد لالایی های مادرم می افتادم .

روز های جنگ یکی پس از دیگری ادامه داشت و من به دستور فرماندهی مافوق به ماموریت های خود ادامه می دادم و برای میهنم افتخاراتی کسب می کردم .اکنون می بایست به مبارزه و نبرد می اندیشیدم و بلند آسمان جایگاه دائمی من بود و زمین گهواره خانه ای بود آبی که همان عقاب جوان تیز پرواز در آن زندگی می کرد و با موسیقی دلنشین لالایی های مادرم .

روزی که با خلبانان همردیف خود به ماموریت سنگینی سوی جبهه دشمن به راه نرفته می رفتم ،قدرتی را که نمی دانم از کجا در وجودم رخنه می کرد توانست مرا فراسوی مرزها برهاند ومن بتوانم بزرگترین گهواره های دنیا را حمل کنم و در حالیکه بمب های مرگزا را روی خاک دشمن می ریختم  .

حس بودنم در دل هواپیمای جنگنده مثل همان روز هایی بود که در جنین مادرم رشد می کردم .

آنروز ناگاه یکی از هواپیما ی خودی دچار سانحه شد و من برای حمایت از او به مسافت پائین تر از معمول حرکت کردم تا اینکه هواپیمای جنگنده دچار سانحه اسف انگیز شد اما خلبان خوشبختانه با چتر نجات خود را به خاک خودی رسانید و نجات یافت.ما به ادامه ماموریت های خود پرداختیم و متوجه شدیم که شوهر هاجر به ماموریت جنگی آمده است و بعنوان خبرنگار جنگی انجام وظیفه میکند .مادر مدام منتظر آوردن عروس به خانه اش بود و پدر با نفس های  پیرش با من سر قلیان کشیدنش شوخی می کرد و می گفتم : تا زمانیکه جنگ تمام نشود قبول همسری را نمی پذیرم .من اکنون در بحرانی ترین مرحله عمرم زندگی و مبارزه می کنم.

پدر قبول کرد و گفت :«برای من بیش از هر چیز سلامتی تو مهم است »

در سال سوم جنگ ؛در یکی از روزهای ماموریتی خود متأسفانه با تمام مهارتی که در خلبانی داشتم هواپیمای من هم در پی یکی از ماموریت ها دچار سانحه شد .نتوانستم کنترل هواپیما را داشته باشم ،وحشت زده شدم و آنگاه ناخود آگاه به گهواره های زندگیم اندیشیدم .از دل هواپیما و دل من آتش بیرون می آمد .تصور پژواک صدای مادرم مرا بر آن داشت که کمی بیشتر بخودم بجنبم .جنگنده حرکتهای عادی خود را از دست داده بود و از مسیر معمول خارج شد .آن لحظه به مادرم گفتم :«مادر حالا می توانی زیباترین لالایی های دنیا را برایم بخوانی .»احساس مرگزایی تلخی تمام وجود مرا فرا گرفت .

در آن لحظه به نجات می اندیشیدم و دیگر اهمیتی به عمق اندیشه هایم نمی دادم . به خدای خوب پناه بردم و کوتاهترین و قشنگترین و نجات بخشترین آیه های قر آن را تکرار می کردم ...در فکر چتر نجات افتادم اما کار از برداشتن چتر نجات گذشته بود .جنگنده دچار حریق شدید شده بود و دیگر کاری هم از من ساخته نبود .در آن لحظه تمام لحظه های زندگیم از ابتدا تا آن لحظه واپسین دچار حریق شده بود . اما باز مقاومت می کردم مثل مادرم که در دل پدر با لبخند هایش می گفت : «انشاءالله پسره ،یک دلاور ،یک رزمنده ،اسمش را می زاریم مهدی ...مهدی  گریه کن می خواهم صدای گریه هایت را توی خنده هایم بشنوم چون می خواهم فریاد بزنم من پدر یک دلاورم ،پدر یک گنجشک ِ عاشق ،یک کبوتر سپید ،یک کلاغ خوش خبر ،یک عقاب پر صلابت ،نمی دانستم در چه زمانی هستم ،لحظه هایم آتش می گرفتند ،آتش تمام لحظه های عمرم ،جنگنده ام ،گهواره ام که مادر برایم ساخته بود ،فرا می گرفت و می بلعید و مانند هیچ به انفجار و نابودی و مرگ می رسید .گهواره مرا از لالایی های مادر دور می کرد و به عشق یعنی خدا می رسانید و شده بودم عشق ،یک عشق اتشین شقه شده ؛مثل جنون و قبل از اینکه بیفتم و خاکستر شوم ،باد شوم ؛ققنوس شدم ؛پرنده ای که همیشه در حال پرواز بود ،ققنوسی که با بالهای سوخته شده پیوسته با آتش تمام میشد .جسمم دور از همه ِ من ،مادرم ،پدرم و آینده ام و حتی هاجر که مرا مثل خود دوست می داشت  در دل کوهستانی ناشناس افتاده بودم.دقیقا در دل جنین زمین ؛می خواستم روزی نه چندان دور ، بار دیگر به دنیا بیایم .

من در جنین جهان بودم و فکر وسیعی مرا با عشق و شهادت پیوند می داد .مادر سوی آمدنم همیشه یک چشمش سوی آسمان بود و یک چشمش به زمین ودر خانه ای که با صدای نفیر دل نام مرا بخواند ،اما تمام ِمن سوخته بود و سراپای من یک آتش بود و گروه تجسس جسم بی جان مرا یافتند و مرا باپلاک گردنم شناختند .مرا با لالایی های مادرم که می خواند شناختند وعکس گهواره سوخته ام رفت توی اخبار سراسری توی تلوزیون و روز نامه ها وجراید توسط شوهر هاجر ،که یک خبرنگار نظامی ِجنگی بود .

پس از مدتی کوتاه یافته شده بودم وگریه ای شده بودم در دلنازک پدر و های های  مادر...بیچاره هاجر...!

آنگاه در نیروی هوایی ،در حجله های چراغانی در محله ما و دل مادرم که در آتش دیدار کاکل زریش می سوخت .

مادر کنار گهواره مزارم همان لالایی های دوران کودکیم را می خواند ،پدر پیرم امید دیدن فردا را نداشت و من به همه جای زندگیم بی آنکه صدایی بشنوم می رفتم،آرام وراحت بی آنکه بخواهم می رفتم و توی نوشته های شوهر هاجر ،توی لالایی های تازه مادرم ،توی اشکهای آرام بی آهنگِ پدرم .

و پدر داشت در فراق دیدنم از خودش جدا می شد .باور نمی کنم آنهم این گونه که وقتی گروهی از نیروی هوایی به در خانه ما آمدن تا خبر شهادتم را به اطلاع اهل خانه برسانند .پدر نا آرام و بغض گرفته اما ساکت در خودش منفجر می شد . به قلبش فشار می آورد . خود را به من بی آنکه مرا ببیند نزدیکتر می کرد ، سریعا پزشک آوردند و او را به بیمارستان بردند . اما تا بیمارستا ن راه طولا نی بود و پدر نتوانست با سکته قلبی که کرده بود دوام بیاورد و سریعا خود را به من رسانید.

پدر در کنا ر من بود ،لبخند میزد ،خوشحالی می کرد ،می گفت : «کاش مادرت ما را در کنار یکدیگر می دید .»

ومن داشتم از خودم فراتر می رفتم و پدر هم بسوی من می آمد .پدر گفت :«کجا ؟»

دل پدر نزد مادر بود و ما داشتیم در وجود یکدیگر پرواز می کردیم ،پدر عطر نماز می داد داشت با من خود را به دری از بهشت نزدیکتر می کرد که همیشه صدای باز شدنش را می شنیدم .اما چرا این شیون از دهان خانه ما می آمد .

مادر طاقت دو مراسم اندوهبار را نداشت وحالش بهم خورد و او را به بیمارستان بردند .ساعتها روح وتنش در یکدیگر ،در تکاپو بودند ؛پس از مراسم من وپدر ،اورا به خانه آوردند وبا آمپول اورا آرام کردند وبه یک خواب نا آرام روزانه فرو رفت .توی خواب هر سه در کنار یکدیگر بودیم ،پدر دستی روی سرم کشید و مادر پیشانیم را بوسید و تبریک می گفت و یکی اینکه مثل هاجر ،با دو بال سفید پرواز ،تمام لبخند هایش را به روی ما ریخت و در جشن سه نفری ما شرکت می کرد .

مادر چقدر شادی از چشمهایش ریخته می شد پدر همان غرور مردانه و پدرانه خود را داشت .تا اینکه گفت : «میرم دنبال شوهر » بعد می خندید و ادامه می داد .

می آمد از ما گزارش بگیرد و به همه مردم جهان بگوئید که مهدی بزرگترین عقاب تیز پرواز دنیا شده است .مادر با بیدار شدن از خواب من و پدر را از کنار خود به خیالش برد. بیچاره مادر چقدر زجر می کشید و چقدر همان لالایی های دوران کودکیم را تکرار می کرد و من همیشه بی آنکه بدانم و بخواهم سوی او پرواز می کردم.پدر می گفت :تا زمانیکه کنار تو هستم دلواپس سرمایه های خود نیستم ،سرمایه هایم را بی تو چه کنم ،همه من با وجود تو تمام شده است .حالا هم در کنار تو هستم .

چند روز و شب در حیاط خانه بودم ،هوای مرگ خنک بود ؛من با شهادتم ثبت شده بودم و خیلی ها آرزویی چون من داشتند ،خیلی ها هم رسیده بودند و من داشتم در کنار آنها سوی دری از بهشت می رفتم ،ما کاروانی از عشق بودیم کاروانی از تاریخ بشریت که برای حق مبارزه می کرد این فکر من بود . در کنار دینم ؛ایمانم ،عشقم و پدرم که اکنون در کنار ِ من بود و به مادر و به لالایی ها یش می اندیشیدم ...مادر پس از پایان مراسم رنگی و جلایی تازه به گهواره تازه کودکیم زد و پیوسته با تکان دادنش زیباترین نغمه های دنیا را می خواند .همه نگاهش شاعرانه و عاشقانه بود ،روی کودکی هایم می ریخت و مرا در نگاهش غرق می کرد و پیوسته در هنوز زندگی دومم برایم لالایی هایش را می خواند ...


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 11:32  توسط فرزین فخر یاسری  | 

                                                      (پس از سالها)

به خاطر دارم ...نسیمی سرد می وزید ،پنجره ها بسته بودند و شهر برای پرندگان قفسی بزرگ شده بود و پائیز در ذهن پنجره ها سرد می شد.آن روزها من در سرزمین رویاها بودم ،جایی بین زمین سبز و آسمانی آبی که گاهی ابری می شد و سیاه و بارانی و گاهی هم آفتابی و گرم و سه ماهه من دوازده ماهه می شد  ومن خسته از پائیز ، راه هجرت را در پیش گرفتم ومیبا ید میرفتم مثل همه آنها یی که نمی مانند و می روند تا جایی از دنیا را بگیرند و من هم رفتم ...امروز  پس از سالها ، وقتی پائیز شد بار دیگر آمدم و باز هم به پائیز رسیدم یک چرخش کامل به دور خود .اما امروز بر عکس آن روز بارانی ،هوا کمی گرم بود و آفتابی!

همه جا مثل آینه پاک بود و تمیز ،حتی می شد آدمها را توی خیا بانها نگاه کرد،آنهم با یک لبخند که خود دنیایی حرف داشت . وقتی رسیدم دنیایی تمدن داشتم  آنهم در دفتر چه پس انداز خود و کیسه ای فرهنگ که از کتابخانه کوچه ام آورده بودم ، با شناسنا مه ای که با ارقام کامپیوتری هویت و موجودیت مرا ثابت می کرد . وقتی به اینجا آمدم اغنیایش از تعداد انگشتانم بیشتر نبودند و مردمشان بیش از موها ی سرم که داشت روی شانه هایم می ریخت ،شانه های استخوانی که جایگاهی برای گریه های خویشانم بود پس از مرگ عزیزان.آن روز ها من در زیر گذر جهالت با یک چا قوی ضامن دار شکم تمام کتابها و دفتر ها را پا ره می کردم و هیچ اهل         کتابی جرات نزدیک شدن به من را نداشت و هیچ دادگاهی مرا محاکمه نکرد .همیشه در هر گذر نفس کش میخواستم و هیچ کس نزدیکم نیامد و همچنان تنها ماندم که حالا هم هستم ! همه چیز مثل یک خوا ب گذشت ؛آنزمان پدرم برکت از زمین می گرفت مثل پدر دوستم که آب باریکه های ما هانه اش از زیر میز می گذشت تا به اقساط چند ماهه حتی قطره ای از آن برایش نمی ماند تا اینکه  به دنبال وامهای  دلواپسی جدیدی برود . بی آنکه به نیش زهر آلود گذشت زمان بیندیشد ؛آنهم در شهری که صفایش بیش از وفایش بود و باران بیش از آفتابش آدمها را مجنون می کرد تا بیشتر با خود جلسات محرمانه خصوصی داشته باشند و دور از صف نان روی ابر های خیال پرواز کنند و سپس روی صندلی گردان دنیایی از خستگی فکری را روی پلکها یشان بگذارندو از چرتشان  که طعم حباب دارد ،لذت ببرند. اکنون توی تمام کوچه های کودکی هوس کوکا کولا می کنم که سیاهیش مرا به جغرا فیای بیافرا می برد ، اما من چایی داغ را ترجیح می دهم که بعد از روز نامه ی عصر با خبرها ی داغ بیشتر می چسبد !

فردا پنجشنبه است شبش ما انجمن داشتیم مثل همه آن پنجشنبه ها ،که آخر بحث می رسید به فلسفه و همه فیلسوف می شدند و راهشان را گم میکردند و آدم فیلسوف که نمی تواند نان بیار خانواده باشد ،این را هر شاگرد نانوا هم می داند .آنگاه روز جمعه می شود  ،روز دلگیری ها که همیشه چیزی کم داشتیم .این اصل زیستن در قرن ماست .نباید باشد ،اما هست و یک چیزی مثل اندوه وافسردگی به شکل خوره تمام وجودت را می خورد و دنیا باران هم ببارد هیچکدام از اینها را پاک نمی کند و هیچ حکیمی و حکمتی مرهم موجودیت و وجودیت تو نخواهد بود .بی جهت سیگارها را دود نکن که این که این هم کار ساز نیست ،چون این خوره می خواهد هجرتی به سوی اندیشه های تو داشته باشد .مواظب باش این خوره کوچک نادیدنی می خواهد به صورت هیولایی همه وجودت را ببلعد ،حتی شما ره ای که در شناسنامه تو هست ،همه اینها ریشه در خوردن همان میوه بهشتی دارد که آدم خورد و با تمام سر افکندگی از سرزمین عشق و هستی بیرون رانده شد .تا در کنار همسا یه های من وتو زندگی را با تمام نشیب هایش تجربه کرده باشد آنهم به قیمت همان میوه ای که خورد !روی سیاه مشقی که نامش زمین است و حسش ماه و نگاهش آفتاب و عشقش هجرت تا مثل پرندگان به هر کجای دنیا پرواز کند  تا کامل شود .اکنون هیچ توجیهی در نخوردن انجیر یا ...همان میوه بهشتی نیست باید به سراغ درختان بید رفت که همیشه خدا با ترنم عاشقانه گذر عمر می کنند و هنوز هم هستند این را پروانه ها می دانند و امام زاده ها گواهند که چگونه من با اشکهایم رازهایم را پنهان می کنم . اما زندگی هست ،حتی پس از سالها که امروز آمده ام تا با افکار زنگ زده و ماشین های جنگ جها نی که همیشه جایی برا ی تعمیر دارند ،و این دردیست که وجود دارد .

آنهم در انتها ی راه ؛مثل همان دورانی که داستان کودکی من نوشته می شد و همیشه بخا طر عدم تعلیم صحیح ،کلمات را مسلسل وار تکرار می کردم  آی با کلاه ،آی بی کلاه ،توی همان کوچه های  بزرگ که هر چه می دویدم ،نمی رسیدم ، چقدر بزرگِ بزرگ بودند و حالا که بزرگ شدم چقدر کوچکند که نرفته به انتهایش می رسم  ودر امتداد همین کوچه ها واژه های الفبا  را می خواندم .آی با کلاه ،آی بی کلاه که بعدا کمی بزرگتر شدم می خواندم –آقای با کلاه ،آقای بی کلاه  و می رفتم  توی کارخانه ها و اداره ها و سر انجام میدانچه ها بگویم –آها ی آهای با کلاه ها ،آهای آهای بی کلاه ها . تکرار این وا ژه ها آنقدر زیاد بود که گویی توی خواب فریاد می زنم و صدا از گلویم بیرون نمی آید تا بگویم موا ظب سرتان باشید که کلاه نرود ،مثل پدرم که همیشه یک کلاه گنده روی سرش بود و به ابرها می رسید و خودش تا آخر عمر هم متوجه نبود ومتین وبا غرور می گفت : کلاه ها خودشان می دانند به سر چه کسانی بروند !بعد می خندید اما کاریش نمی شد کرد ،کلاه رفته بود !بیچاره پدرم با همان خیال مرد و امروز پسرش بیچا ره تر از او روی ابرها ، روی رویا های رنگین لبخند می زند و گا هی هم عا طفه و نوع دوستی را روی اجاق عصبیت می جوشاند تا دم بگیرد ،نه بخار شود آنهم تا آخرین قطره ها مثل افکار متشنج  از روی ذهن های آشفته و اما امروز ،پس از سالها حضور دیگر باره ای توی عصای کا شف ،توی دستها ی ترک خورده شالیکاران و چایچینان توی جغرافیای محدود شهر خود دارم ،سعی می کنم گردو غبار کهنگی را از روی تمام آرزوها پاک کنم تا از سمفونی به آهنگ بی هدفی دور باشم ؛چون دنیای جهل روی بی ایمانی  وبی هدفی می گردد ولی دهان های باز برای یک لقمه نا چیز و دستهای دراز برای آنچه حق شان نیست همیشه سر سطر لحظه های زندگی بوده است ولی فرهنگ و تمدن  و فلسفه با کیسه هایی پر از کتاب  رهسپار دانشگاهها می شوند تا مرا برای همیشه پشت کنکور زندگی بیا ندازند .اما ذات خوب آدمها فراموشی است و همیشه بدون هیچ دوراهی می روند بسوی همان خوابهای طلایی رنگین که گفتم . دوست دارم یکبار هم شده راهی توی خوابهایشان پیدا کنم و جایی گرم داشته باشم ،تا در همین پائیز ،سرما نخورم و ویروس سرمایم دیگران را سرایت نکند .تا بعد از نگویند پس از سالها که امروز آمده ام همه را به بیماری خود مبتلا کرده ام . مثل بیما ری مهلک خستگی فکری که هرگز راهی به جایی ندارد .اینک که امروز آمده ام مورد مواخذه همه قرار می گیرم و همه با نگاها یشان می خواهند دادگاهی صحرایی برایم تشکیل بدهند .ولی آیا کسی درد مرا می داند که همیشه روی تنم ،لای استخوانها یم ،روی کاغذها ،روی نگاه های شما می کشم .امروز که آمده ام باز هم فصل پائیز است و قصد رفتنم هم در همین فصل است ،تا هجرتی دیگر باره داشته باشم و در شهر های دیگر مثل همین شهر !

در شهری که پائیز نباشد ،اما تمام وحشتم فصل بهار است برای همین پائیز که وقتی می گرید اشکهایش جویباریست روی گونه های تو ،روی ساحل ایمان ،روی ذهن هایی که سوگسرودی  می سرایند بنام عشق و زندگی ...

می تواند ادامه داشته باشد ..


Article Content Here! width=500 height=100; + نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 11:30  توسط فرزین فخر یاسری  |